گیسیا
     

دویدن ِ بچه لاک پشت

پاره ی ِ چهار

 
 

۱

 

فراموشی نیروی ِ خستگی ناپذیری است که مدام در حال ِ پاک کردن ِ حافظه ی ِ ما ست. تنها این تلاش ِ مداوم ِ فراموشی است که روزهای ِ تکراری و کسالت بار را برای ِ آدم ها تحمل پذیر می کند.

 

میترا که به سمت ِ موزه برمی گشت تقریبا فراموش کرده بود که در چه شهری و در چه زمانی راه می رود. تنها هنگامی که جنازه ای بر زمین مانده یا دیواری خراب شده می دید همه چیز به یادش می آمد و دوباره پس از چند قدم فراموش می شد. ذهن اش پی ِ کار ِ خودش می رفت. به صدای ِ له شدن ِ برف ها زیر ِ پاهایش گوش می داد و با این که انگشتان اش از سرما بی حس شده بود با سماجت روی ِ آن ها پا می کوبید.

 

به خیابان ِ موزه که رسید هنوز چند دقیقه ای به ساعت ِ تعیین شده مانده بود. قدم هایش را کند کرد تا درست به موقع به در ِ موزه برسد. از بیرون، موزه به ساختمانی متروک می مانست. چراغ هایش مانند ِ چراغ های ِساخنمان های ِ دیگر ِ شهر خاموش بود. در ِ شیشه ای بزرگ فرو ریخته بود و سوراخ های ِ ریز و درشت ِ گلوله تمام ِ دیوار ِ جنوبی را پوشانده بود. تا چند روز ِ پیش این همان تصویری نبود که او از موزه در ذهن داشت. اما حالا آن تصویر فراموش شده بود و این تصویر جایگزین آن شده بود.

 

مدیر ِ موزه به استقبال اش آمد. هیچ کس در تالار ِ اصلی موزه نبود. نمایش گرهای ِ اتاق ِ نگهبانی خاموش بودند و صندلی ای که ستوان این روزها روی ِ آن می نشست خالی بود. باتری های ِ ذخیره تمام شده بودند. حس گرهای ِ امنیتی از کار افتاده بودند و دیگر هیچ کدام از آن صدها چراغ ِ کوچک ِ قرمز چشمک نمی زدند.

 

از پله ها به نیم طبقه ی ِ پایین رفتند. ستوان و سرباز ِ مهاجم روی ِ زمین نشسته بودند. چهره های شان شبیه ِ اسیر و نگهبان نبود. شبیه ِ دو آدم ِ گرفتار بود. در یک ظرف ِ بزرگ ِ خیار شور آتش روشن کرده بودند و قاب هایی را که برای ِ نمایش گاه های ِ عکس یا نقاشی استفاده می شد در آن می سوزاندند. یک دایره ی ِ سیاه ِ دود سقف را کثیف کرده بود. نیم طبقه ی ِ پایین هیچ پنجره ای به بیرون نداشت و همه ی ِ گرما والبته دود در آن فضای ِ کوچک انباشته می شد. ستوان گفت: این جا نشسته ایم که روشنایی آتش از بیرون دیده نشود. باید قبل از خوابیدن خاموش اش کنیم تا خفه نشویم.

 

میترا کتانی خیس اش را از پا در آورد و انگشتان ِ کبود و بی حس اش را گرفت جلوی ِ آتش.

 

سرباز ِ مهاجم به او پیشنهاد کرد: بهتر است پاهایت را در پتو بپیچی و آن ها را از آتش دور نگه داری.

 

این را در مدرسه ی ِ نظام آموخته بود یا از گرفتار شدن در بلاهای ِ گوناگون؟

 

همین که میترا نفس اش گرم شد برای ِ ستوان از خبرهای ِ شهر گفت.

 

امیدی نبود. فرودگاه اشغال شده بود. یک هواپیمای ِ پهن پیکر ِ ارتش ِ مهاجم در آن فرود آمده بود و در آن جا تانک پیاده کرده بود. سربازانی هم که زودتر رسیده بودند در پناه ِ تانک ها راه افتاده بودند و شهر را از غرب به شرق جارو کرده بودند. حالا دیگر باید به آن سر ِ شهر رسیده باشند.

 

ستوان و میترا در سکوت به آتش خیره شده بودند که بالا و پایین می رفت و سایه های ِ روی ِ دیوار را می رقصاند. سرباز ِ مهاجم گرچه چیزی از حرف های ِ میترا سر در نیاورده بود اما از این سکوت ِ غمگین پی برد که اتفاقی ناخوشایند برای ِ دشمنان اش افتاده است و این به زودی آن ها را وا می دارد تا در باره ی ِ او تصمیم بگیرند. تصمیمی که بین ِ دو گزینه ی ِ مرگ یا رهایی در نوسان بود و او جرات نداشت زودتر آن را بپرسد.

 

میترا پلک هایش سنگین شده بود. چشمان اش را بست. گرمای ِ آتش روی ِ پوست اش دوید. تازه به یاد آورد که تمام ِ روز وسوسه ی ِ قهوه را فراموش کرده بود. هنوز به خواب نرفته بود که با صدای ِ انفجاری از جا جهید. همه از اتاق ِ گرم شان به سوی ِ طبقه ی ِ بالا دویدند. مدیر ِ موزه از طبقه ی ِ بالا پرت شده بود در حوض ِ طبقه ی ِ پایین. پشت ِ سرش شکافته بود و خون روی ِ سطح ِ روغن شناور شده بود و تمام ِ تصویر ِ نیم طبقه ی ِ بالا را که روی ِ روغن باز می تابید کدر کرده بود. در دست اش یک جام ِ زرین ِ باستانی بود. جامی که میترا گمان می کرد چیزی از آن نوشیده و خودش را به پایین پرت کرده یا پرت شده است. ستوان فکر کرد شاید موج ِ انفجار او را به پایین پرتاب کرده است.

 

آن سوی ِ راه رو دری با علامت ِ دایره ی ِ قرمز نیمه باز بود. تمام ِ اتاق پر از نقاشی هایی بود که سال ها کسی آن ها را ندیده بود. نقاشی های ِ ممنوع که هر کدام می توانست در حراجی های ِ هنری به قیمتی گزاف فروخته شود. نگاه ِ میترا از روی ِ یکی به دیگری می لغزید. چون زنانی زیبا که سال ها بزک کرده آماده ی ِ دیدار دل داده هایی بودند که هیچ گاه از راه نمی رسیدند. میترا چنان مبهوت ِ سرنوشت ِ این شاه کارهای ِ جهان شده بود که پسر ِ جین پوش را فراموش کرده بود. یکی از دوستان اش که چند لحظه ی ِ پیش با انفجار ِ گلوله ی ِ تانکی کشته شده بود. درست هم زمان با لغزش ِ مدیر ِ موزه.

     

      

 

 

 

 

 

۲

 

حتا خدا هم بعد از آفرینش، هیچ حکومتی بر قلمروی ِ خود ندارد. با هزاران راه ِ پیش ِ رو که هر کدام پس از چند قدم چند شاخه می شود و هر شاخه چند راه ِ دیگر به کجا می توان می رسید؟ وقتی هر راه ِ ما به دو راهی ِ تصمیم ِ دیگران برخورد می کند چنان کلاف ِ سردرگمی می شود که هیچ کس از آن چیزی سر در نمی آورد. ما فقط می توانیم یکی از هزاران هزار راه ِ ممکن را انتحاب کنیم.

 

من هم اگر چه خدای ِ همه ی ِ این موجودات ِ خواب زده بودم، سر ِ رشته از دست ام در رفته بود. تازه از چهار راه گذشته بودم که دستی مرا از زمین جدا کرد و به داخل ِ خانه ای برد. روی ِ پله ها از پس ِ خود کشاند و سرانجام در اتاقی رها کرد. صدای ِ پاهایی که در راهرو می دویدند یا از پله ها سرازیر می شدند به دیوار ِ اتاق می کوبید و من که هنوز مبهوت ِ آن دست ِ نامرئی و این اتاق بودم ناگهان خودم را در برابر ِ جوانکی دیدم که چهره اش بر افروخته بود. در فکر ِ این بودم که سر ِ صحبت را باز کنم یا منتظر بمانم تا او چیزی بگوید که کشیده ای خواباند توی ِ صورت ام و گیجی آن اضافه شد به بهت های ِ قبل. اما مطمئن شدم که بهتر است او صحبت را شروع کند.

 

- فکر می کنی کی هستی که همین طور مثل ِ گوسفند سرت را انداختی پایین و آمدی این جا؟

 

خواستم بگویم که من نیامدم و دستی نامریی مرا به این جا کشاند. اما به نظرم توضیح ِ احمقانه ای بود.  در ضمن کشیده هم کار ِ خودش را کرده بود. کم ترین فایده ی ِ سکوت این بود که کشیده ی ِ دوم روی ِ صورت ام فرود نمی آمد.

 

کشیده ی ِ دوم را که زد بهت ام بیشتر شد. نه به این دلیل که حساب ام اشتباه بود بلکه به این دلیل که دومی را هم زد به همان طرف ِ صورتم که اولی را زده بود. بعد ناگهان آرام شد و صدایش با بغض شکست.

 

- ما این جا هستیم که از این شهر دفاع کنیم اما بدون ِ پشتیبانی این جا گیر افتاده ایم. نه این که فکر کنی ترسیده باشیم. ما وصیت هایمان را هم نوشته ایم. قرار بود ماه ِ دیگر از دانش کده ی ِ افسری درجه بگیریم. اما جنگ پیش از آن که افسر شویم شروع شد. مهم نیست. ما فقط به طور ِ رسمی افسر نشده ایم ولی دوره های ِ زیادی دیده ایم و چیزهای ِ زیادی یاد گرفته ایم. ما تسلیم نمی شویم.

 

بعد چون خودش هم حرف اش باورش نشده باشد ادامه داد البته امید ِ زیادی هم نداریم.

 

به نوک ِ پای اش نگاه می کرد و جویده حرف می زد. هیچ شباهتی به افسرها نداشت. خودم آن ها را وصل کرده بودم به برنامه. یک گروه ِ شش نفره بودند با سلاح های ِ نیمه سنگین که در مسیر ِ تانک های ِ ارتش ِ مهاجم بمب می گذاشتند یا سربازهای ِ جدا افتاده را شکار می کردند. امید ِ چندانی به آن ها نبود. توان ِ بازی آن ها خیلی ضعیف تر از برنامه ای بود که برای ِ ارتش مهاجم نوشته شده بود. به زودی تانکی از راه می رسید و ساختمان ِ آن ها را به گلوله می بست.

 

به او گفتم: به زودی تانکی از راه می رسد و ساختمان ِ شما را به گلوله می بندد. هر چند که نباید این را بگویم اما چاره ای نیست چون حالا سرنوشت ِ من به سرنوشت ِ احمقانه ی ِ شما گره خورده است.

 

چشمانم را بستم تا بعد از کلمه ی ِ احمقانه کشیده ی ِ دیگری حواله ام کند اما جمله اش با خنده منفجر توی ِ اتاق.

 

- تو از کجا می دانی؟

 

هنوز انفجار ِ خنده اش توی ِ اتاق بود که گلوله ی ِ توپی اتاق را دوباره منفجر کرد. فرصت نکردم به او بگویم که با شلیک هر گلوله یک تانک مقابل ِ ساختمان می آید و آن جا را هدف می گیرد. مرگ از راه رسید و همه جا سیاه و ساکت شد. 

 

اشتباه ِ بزرگی بود که خودم را وارد ِ بازی آن ها کرده بودم. فقط از سر ِ کنج کاوی رفته بودم آن ها را ببینم. می خواستم به آن ها بگویم که کسان ِ دیگری هم در این بازی هستند. شاید اگر کمی آرام بود فرصت می کردم همه چیز را برایش توضیح بدهم. بعد با هم یک عکس ِ یادگاری می گرفتیم و هر کس می رفت پی ِ کار ِ خودش. چه می دانستم که مرا هم با خودش به کشتن می دهد. باید به موزه برمی گشتم. اگر چه با خودم عهد کرده بودم که هیچ وقت حتا به خاطر ِ مرگ خودم هم این کار را نکنم اما نمی شد همه ی ِ آن تلاش ها این طور بر باد برود. یک نامه برای ِ کاربرها فرستادم و از مشکل ِ پیش آمده عذرخواهی کردم آن وقت با خیال ِ راحت بازی را یک مرحله به عقب برگرداندم.

 

میترا سر ِ ساعت ِ تعیین شده به موزه بازگشت. مدیر ِ موزه به استقبال اش آمد.

 

 

 

 

 

 

 

۳

 

چه کسی می داند مهم ترین زنگ ِ تلفن ِ زنده گی اش کی به صدا در می آید؟ یا نامه ای که منتظر ِ آن است کی از راه می رسد؟ من ماه ها منتظر ِ تلفن همین استاد راهنمایی بودم که هفته ی ِ پیش نمره ی ِ پایان نامه ام را داد. آن موقع هنوز پذیرش نگرفته بودم. چند دانشگاه قبول ام نکرده بودند و یکی هم که قبول کرده بود سفارت ِ فخیمه به من ویزا ندادند. گرفتن ِ ویزای ِ تحصیلی مثل ِ همان تایید ِ اخلاقی بود. تنها جایی که باقی مانده بود همین دانشگاه بود و تنها نفر همین استاد راهنمای ِ هفته ی ِ پیش ام. گوشی ِ تلفن همیشه همراهم بود. توی ِ توالت ، حمام یا اتاق ِ خواب با من می چرخید. با هر زنگی از جا می پریدم. سیم هایش را قبل از خوابیدن وارسی می کردم و باتری اش را که مبادا خالی باشد. آخر ِ داستان این بود که نیمه شبی که از زور ِ بیکاری ایمیل هایم را باز کردم، اسم ِ استاد ِ راهنما مانند ِ اسم ِ اعظم میان بقیه ی ِ نام ها می درخشید. اگر چه هیچ وقت کسی به من زنگ نزد اما عادت از جا جهیدن با صدای ِ زنگ ِ تلفن در من باقی ماند. همین که زنگ می زند از جا می پرم و گوشی را بر می دارم و بعد ساعت ها به تلاش ِ فروشنده هایی که می خواهند کارت ِ اعتباری یا بیمه ی ِ عمر یا خط ِ تلفن بفروشند گوش می کنم در حالی که به همین یک خط هم کسی جز همین فروشنده ها زنگ نمی زند.

 

روز ِ پیش از سفر به میترا زنگ زدم تا از او خداحافظی کنم. می دانستم که خانه نیست. این جوری راحت تر بود. برایش پیغام می گذاشتم. اما وقتی زنگ زدم و صدای ِ ماشین را شنیدم تصمیم گرفتم دوباره زنگ بزنم تا با خودش صحبت کنم.  دوست داشتم پیش از رفتن صدایش را بشنوم. شب که دوباره زنگ زدم خودش گوشی را برداشت. صدایش را که شنیدم نفس ام بند آمد و کلمه ای از دهانم خارج نشد. فهمیدم سیاهه ی ِ مشکلات ِ تلفنی ِ من علاوه بر غریبه ها شامل میترا هم می شود. گوشی را گذاشتم. صبح ِ روز ِ بعد پیش از رفتن به فرودگاه به او زنگ زدم و برایش پیغام گذاشتم که به ایران می روم. نه گفتم برای ِ همیشه و نه گفتم که بر می گردم. هرچند می دانستم که بر نمی گردم. مهم ترین تلفن ِ زنده گی ممکن است همانی باشد که کسی  چیزی نمی گوید و ما در لا به لای ِ زمزمه های ِ زنده گی آن را فراموش می کنیم. لحظه ای فکر می کنیم، شانه ای بالا می اندازیم و زنده گی را ادامه می دهیم بی آن که شک کنیم شاید کسی بی قرار است اما حرفی برای ِ گفتن ندارد.

 

به فرودگاه که رسیدم چمدان هایم را تحویل دادم و رفتم نشستم جلوی ِ در ِ خروجی. دوست داشتم زودتر سوار ِ هواپیما شوم. هواپیمایی که از هیچ جا به هبچ جای ِ دیگر می رفت. نه دلتنگی ِ جدا شدن بود و نه شوق ِ رسیدن. مثل ِ کسی که با بستن ِ کمربند ِ ایمنی آلزایمر می گیرد و نمی داند از کجا آمده و به کجا می رود. تنها رها می شود در آسمان. کاش جهت ِ پرواز را نمی دانستم. در آسمان رها شدم و هزاران مایل آن سو تر در آمستردام به زمین نشستم.

 

در کافی نت ِ فرودگاه قهوه ای خریدم و ایمیل ام را باز کردم به این امید که شاید نمره ی ِ فاسفه ی ِ هنر را اعلام کرده باشند. از چخوف ِ جوان خبری نبود اما نامه ای از میترا داشتم.

 

درجواب ِ عذرخواهی من نوشته بود: چه خوب شد که بازی را یک مرحله به عقب برگرداندید. حالا ما می توانیم درباره ی ِ یک آدم ِ خائن تصمیم گیری کنیم. البته من مخالف کشتن و مجازات ِ اعدام در دنیای ِ واقعی هستم اما چه مجازاتی برای ِ کسی که هیچ اهمیتی به زنده گی ِ دیگران نمی دهد مناسب تر است؟

 

فکر این جایش را نکرده بودم. محاکمه در دنیای ِ مجازی. من چه می دانستم چه مجازاتی مناسب تر است. من بازی را طوری نوشته بودم که اگر کسی از بازی گرها از موزه خارج شود و چیزی از موزه با خود داشته باشد از بازی خارج خواهد شد. این می توانست مجازات ِ مرگ باشد یا تبعید. من بی هیچ دادگاهی او را محکوم کرده بودم به فنا. اما حالا که بازی به عقب برگشته بود میترا می خواست او را دوباره محاکمه کند. خوش بختانه میترا جوابی برای ِ سوال اش نمی خواست. این را فقط  برای ِ تائید ِ نظر ِ خودش پرسیده بود.

 

چون در بازی برای ِ این کار چیزی در نظر گرفته نشده است ما خودمان برای ِ او مجازاتی تعیین می کنیم. اما مرد ِ باستان شناس هم به اندازه ی ِ ما و حتا بیش تر از ما حق دارد در این باره نظر بدهد و همان طور که می دانید او مدتی است که مرده است و امکان ِ دسترسی به برنامه را ندارد. از شما تقاضا می کنم ترتیبی دهید تا ما نظر ِ او را بدانیم.

 

با تشکر،             میترا

 

آیا این یک میترای ِ واقعی بود یا فقط نام ِ شخصیت ِ بازی اش را پای ِ نامه  اش نوشته بود؟

 

 

 

 

 

 

 

۴

 

میترا که خودش این معرکه را به پا کرده بود ستوان را نشاند پشت ِ میز ِ بلند و گفت : شما بشو قاضی. ستوان هم با چکش کوبید روی ِ میز و دادگاه را شروع کرد. هر دادگاهی غیر از قاضی و چکش دست ِ کم به یک دادستان، یک وکیل مدافع، چند نفر هیئت ِ منصفه و مهم تر از همه یک کتاب ِ قانون نیاز دارد تا شروع شود.

 

دادگاه در سالن ِ نمایش ِ موزه برگزار شد. بدون ِ هیئت ِ منصفه، با یک وکیل ِ تسخیری که عاشق ِ دادستان بود، یک دادستان که از قانون چیزی سرش نمی شد و یک تماشاچی که زبان ِ هیچ کدام از این ها را نمی فهمید. هیچ کتاب ِ قانون یا هیئت ِ منصفه ای هم وجود نداشت.

 

وقتی متهم روی ِ صندلی اش نشست قاضی از او پرسید: آیا در مورد ِ سرقت اشیای ِ موزه خودتان را گناه کار می دانید؟

 

مدیر ِ موزه جواب داد: نه.

 

میترا که دادستان ِ پرونده بود گفت: مدارکی در دست هست که دیروز شما در حالی که یکی از گران بها ترین جام های ِ باستانی را از این موزه خارج می کردید از طبقه ی ِ دوم سقوط کردید.

 

وکیل مدافع فریاد کشید: اعتراض دارم جناب ِ قاضی. نمی توان کسی را برای ِ گذشته ی ِ محتمل محاکمه کرد. همان طور که نمی شود کسی را برای ِ احتمال ِ جرمی که در آینده مرتکب می شود پیشاپیش به دادگاه برد.

 

قاضی گفت: اما متهم این جرم را مرتکب شده و هیچ احتمالی در کار نیست.

 

پسر ِ جین پوش از مدیر ِ موزه پرسید: شما بعد از برداشتن ِ جام ِ باستانی چه کردید؟

 

مدیر جواب داد: از طبقه ی ِ دوم پرت شدم و مردم.

 

- اما حالا زنده اید.

 

- بله.

 

وکیل مدافع با لبخند نگاهی به قاضی کرد و گفت: این شخص به همان دلیل که زنده است مرتکب هیچ جرمی نشده است. اگر شما به مجرم بودن ِ او اطمینان دارید پس باید به مرده بودن اش هم باور داشته باشید. چون هر دو در یک زمان اتفاق افتاده اند. در حالی که او زنده است و با ما حرف می زند.

 

دادستان گفت: اما حرف زدن دلیل ِ زنده بودن نیست. همان طور که سکوت دلیل ِ مرگ نیست. می خواهم شاهدی را احضار کنم که زنده نیست اما می تواند حرف بزند.

 

نور ِ صحنه کم شد و صدای ِ مرد ِ باستان شناس پیچید توی ِ دادگاه:

 

دوستان ِ عزیز ِ من! مدتی است که در بین شما نیستم. واز سرنوشت ِ شما بی خبرم. – که البته این سخت ترین بخش ِ مردن ِ من بود – من حتا خبر نداشتم که بعد از حمله ی ِ دزدان ِ مسلح کسی هم زنده مانده است یا نه. تا روزی که از من خواسته شد که در دادگاه شهادت بدهم.

 

از وقتی که از بازی خارج شدم روزی هزار بار مردم و زنده شدم. تا این که یاد گرفتم چه طور زنده بمانم. ضربه ی ِ مرگ آن قدر شدید بود که می خواستم بروم و خودم را از جایی پرت کنم تا این که دوباره چیزی برای ِ ادامه دادن پیدا کردم. با آن موسیقی ِ بی نظیر ِ موریکونه. سه تایی در سه گوش ِ یک مثلث می ایستیم و بنگ. تا چند روز فقط همین صدا بود. موسیقی و بنگ. شب و روز تمرین کردم تا یک گام به جلو بروم. موسیقی و بنگ بنگ. حالا جای ِ نفر اول من دومین نفر بودم که می مردم. روزها در همین مکان ِ دوم بودم تا به راز ِ بقا در این دوئل ِ سه نفره پی بردم. باید گلوله های ِ شش لول ِ یکی را خالی کرد و با تمام ِ حواس مراقب ِ دیگری بود. من از صحنه ی ِ بازی خارج شدم، اتفاقی که ممکن است برای ِ هر کدام از شما و در هر لحظه ای بیافتد. این سرنوشتی بود که همه کم و بیش با آگاهی آن را انتخاب کردیم. این که در آینده چه نتیجه ای به دست می آید به اندازه ی ِ خود ِ آینده نامعلوم است اما یک چیز قطعی است. ما از ارتش ِ مهاجم شکست نمی خوریم. به دزدان ِ نقاب دار و بی نقاب می بازیم.

 

بقیه ی ِ دادگاه به دفاعیات متهم از خودش گذشت. حرف هایی تکراری که در هر محاکمه ای یا از هر شبکه ی ِ تلویزیونی می توان شنید. صحبت هایی که مردم را به خمیازه کشیدن وامی دارد یا آن ها را مجبور می کند که کانال ِ تلویزیون را عوض کنند. جملاتی که از بس تکراری اند همه ادامه اش را می دانند.

 

سرانجام قاضی حکم را خواند. مدیر ِ موزه باید تا پایان ِ همان روز موزه را ترک کند و هیچ گاه حتا پس از جنگ حق ِ بازگشت به موزه را ندارد. این حکم شامل ِ بازدید وهر گونه شغل اداری یا خدماتی می شود.

 

ساعتی بعد حکم اجرا شد. مدیر ِ موزه تفنگ و دوربین اش را به ستوان تحویل داد. پالتوی ِ بلند ِ خاکستری اش را پوشید و از موزه خارج شد. هیچ حرفی بین شان گفته نشد. در سکوت بدون ِ این که به دوستان اش نگاه کند از موزه رفت و دیگران فقط با نگاه بدرقه اش کردند.  

 

 

 

 

 

 

 

۵

 

آدمکی خندان کنار ِ نام ِ میترا روشن شد و برایم نوشت: سلام.

 

پرسیدم: دادگاه چه طور بود؟

 

- عالی بود. نورپردازی خوب بود. پژواک ِ صدای ِ مرد ِ باستان شناس وقتی که صحبت می کرد مثل ِ سخن رانی ِ یک مومیایی ِ باستانی بود. فکر ِ جالبی بود که فقط صدای اش را بشنویم.

 

- فکر ِ من نبود. من به او گفته بودم که یک بار ِ دیگر می تواند به موزه بیاید. اما او گفت که برایش امکان پذیر نیست دوباره پای اش را در آن موزه بگذارد. به خصوص با آن اتفاقاتی که افتاده نمی تواند برگردد. اما این متن را برایم فرستاد.

 

- یعنی واقعا صدای ِ خودش بود.

 

- آره، من فقط طنین اش را اضافه کردم که خیلی معمولی نباشد.

 

- چه جالب که فارسی حرف می زد. فکر کن اگر یک باستان شناس ِ آلمانی یا مصری داشتیم چه کسی حرف هایش را می فهمید.

 

- به این فکر نکرده بودم. اما دیگر چنین اتفاقی تکرار نمی شود. این بار هم می خواستم برنامه را بررسی کنم و خودم هم بازی می کردم.

 

- شما توی موزه هستید؟ مدیر ِ موزه که نیستید؟

 

- نه، فکر کردی اگر من مدیر ِ موزه بودم اجازه می دادم مرا دادگاهی کنید؟

 

- شما کجا هستید؟

 

- پشت ِ میزم. جلوی ِ نمایش گر.

 

- منظورم شهر بود.

 

- چند روزی هست که تهران هستم.

 

- راست می گی؟

 

- آره.

 

- وای. چه عالی. من میتونم شما را ببینم؟

 

- چرا که نه؟ فردا عصر وقت داری؟

 

- آره. کی؟ کجا؟

 

- ساعت ِ پنج ِ عصر. هر جا که شد.

 

- فردا پنج ِ عطر جلوی ِ موزه می بینمت. فکر کنم یک نمایش گاه ِ عکس هست.

 

- تو از این موزه خسته نشدی؟ نکنه وقتی بازی نمی کنی می ری موزه.

 

- نه. اما هر روز که از کار برمی گردم از جلوی ِ موزه رد می شم. هر روز از خودم می پرسم اگر جنگ شد ما پنج نفر این جا جمع می شیم که از موزه دفاع کنیم؟

 

- اما این پنج نفر همه این جا زنده گی نمی کنند. تازه با اخراج ِ مدیر ِ موزه که دیگر پنج نفر هم نیستیم.

 

- خودم هم می دونم که نمی شه. اما فکرش رو بکن. اگر ما می آمدیم جلوی ِ موزه، بدون ِ تفنگ فقط با دوربین. از روز ِ اول به همه یِ دنیا می گوییم که ما در تمام ِ مدت جنگ از موزه فیلم برداری می کنیم. دیگر هیچ کس جرات نمی کند چیزی از موزه بردارد. نه سربازهای ِ ارتش ِ مهاجم، نه دزدان ِ نقاب دار و نه مدیر ِ موزه.

 

- این هم یه جور بازیه. می شه بهش فکر کرد. اما چه طور به دنیا می گی؟ با کدوم رسانه؟ با وبلاگ؟ این ناله ها تو صداهای ِ جنگ گم می شه.

 

- راستی پشت ِ این درهای ِ با علامت ِ قرمز چی هست؟ من هر کاری می کنم ازشون رد نمی شم.

 

- اون جا یک گنجینه از شاه کارهای ِ نقاشی دنیاست. سال هاست که تو زیر زمین ِ موزه نگه داری میشه و چشم هیچ کس به اون ها نیفتاده.

 

- اگه بازی را ببریم شاید بتونیم اون ها رو ببینیم.

 

- اما این بازی که برد نداره.

 

- اگر همین جور ناامیدم کنی فردا سر ِ قرار نمی آم.

 

- باشه. من دیگه هیچی نمی گم.  تا فردا.

 

پریده بودم به آسمان. زمین با همه ی ِ بدبختی های اش زیر ِ پای ام چرخیده بود و در جایی دیگر فرود آمده بودم. سبک بار و خوش حال.

 

 

 

 

 

 

 

۶

 

ساعت ِ پنج ِ عصر بهترین وقت برای ِ اولین دیدار است. نه آن قدر زود که طولانی شود و نه آن قدر دیر که حسرت ِ کوتاه بودن اش بماند. اگر همه چیز خوب بود می شود پیشنهاد شام کرد و اگر نه بعد از یک قهوه خداحافظی کرد.

 

اما این قانون برای ِ کسی است که دارد زنده گی اش را می کند نه برای ِ کسی که تازه از آن سوی ِ دنیا پرت شده این سو، شب ِ اول را با سرخوشی بیدار مانده و تازه صبح که همان شب ِ همیشه گی اش بوده خسته گی و خواب به سراغ اش آمده و با این عادت ِ روز خوابی و شب گردی زنده گی می کند. برای ِ من قرار ِ پنج ِ عصر مثل ِ دیداری در پنج ِ صبح بود.

 

صبح خسته گی و خواب به سراغ ام آمد.  ساعت ِ مغزم هم که هنوز کوک اش میزان نشده بود تا عصر ییدارم نکرد. وقتی  بیدار شدم زمان ِ کوتاهی نمی دانستم که صبح است یا عصر. این زمان ِ کوتاه آن قدر گیج کننده بود که تمام ِ کارهایم را کند می کرد. دلهره ی ِِ دیر رسیدن هم به آن اضافه می شد و عقربه ها را به سوی ِ عدد پنج می سراند. دوش، تراشیدن صورت، اتوی ِ لباس، انتخاب ِ عطر و براق کردن ِ کفش و انبوه ِ ماشین های ِ خیابان.  ساعت ِ دو دقیقه به پنج رسیدم اما میترا نبود. دو دقیقه  هزار سال طول کشید. عقربه ها با همان سرعتی که می دویدند ناگهان ایستادند و تصمیم گرفتند که دست از این چرخش ِ بیهوده بردارند. آن هم درست هنگامی که من به چرخیدن شان نیاز داشتم.

 

میترا ساعت ِ پنج و دو دقیقه آمد. وقتی رسید داشتم به ساعت ام نگاه می کردم.

 

پرسید: دیر رسیدم؟

 

گفتم: دو دقیقه.

 

- ببخشید. وقت ِ رفتن دو دقیقه دیرتر میرم. حالا کجا بریم؟

 

من که روزم تازه شروع شده بود گفتم: می شه بریم  یه قهوه فروشی.

 

شروع کرد به خندیدن. ترکیبی از شرم و شیطنت صورت اش را سرخ کرده بود. زیبا نبود اما احساس ِ خوبی در بودن ِ با او بود. بین ِ خنده هایش توضیح داد که ما قهوه فروشی نداریم. قهوه خانه داریم یا کافی شاپ. اگر دوست داری برویم قهوه خانه اما آن جا قهوه نمی فروشند چای می فروشند. اگر قهوه می خوای باید بریم کافی شاپ.

 

میترا بود اما هیچ شباهتی به او نداشت. اگر او به همه چیز اعتراض داشت این یکی به همه چیز می خندید. حالا من وقتی با خودم می گویم میترا کدام یک به ذهن ام خواهد آمد؟

 

در زیر ِ نور کم رنگ ِ کافه انگشتان اش را دور ِ لبه ی ِ فنجان می چرخاند تا گفت و گویی شروع شود. من اما از این سکوت، بوی ِ قهوه و آن انگشتان ِ زیبا که می چرخید، لذت می بردم. تا این که بی تاب شد و پرسید:

 

- حالا می خواهی چه کار کنی؟

 

می خواهم داستان مردی را بنویسم که سال ها در قایقی کنار ِ دریا زنده گی می کرد. قایقی پوسیده که قطره های ِ باران از سقف اش می چکید. رخت خواب اش بوی ِ روعن و نم می داد. همیشه آرزو داشت با قایق اش به دریا برود اما حتا موتور ِ قایق اش روشن نمی شد. او باید برود. اما این داستان مشکلات ِ زیادی دارد. مردی که به زحمت از پس ِ غذای ِ روزانه اش بر می آید چه طور می تواند قایق اش را تعمیر کند؟ بعد از جدا شدن از لنگرگاه به کجا خواهد رفت؟ این ها سوال هایی است که من جواب اش را نمی دانم. آیا باید داستان را از انتها شروع کنم وقتی که گرفتار طوفان شده است یا از اول، از سال هایی که در حسرت ِ رفتن به دریا گذشته است؟

 

تمام ِ سال های ِ لنگرگاه در حسرت ِ دریا می گذرد اما روزی در پهنه ی ِ بی انتهای ِ دریا درمی یابد که آرزو دارد یک بار ِ دیگر به لنگرگاه برگردد. فکر کنم او همیشه بین دریا و ساحل سرگردان است. این داستان هیچ جذابیتی ندارد. خالی از حادثه فقط شرح ِ سرگردانی است.

 

میترا گفت: داستان ِ بی سر و ته ِ قشنگی است. فکر کنم از هر جایی که شروع کنی خیلی فرقی نمی کند. اما من منظورم موزه بود. این که نشد بازی. روزهاست که آن جا نشسته ایم و منتظر ِ اتفاقی هستیم که شاید هیچ وقت نیفتد. هر طرف می رویم سرمان می خورد به دیوار و مثل ِ احمق ها برمی گردیم و یک طرف ِ دیگر می رویم. چند روز پیش به سرم زد بزنم همه چیز را نابود کنم و از موزه خارج شوم. از همان موقع از خودم می پرسم شاید ما درباره ی ِ مدیر ِ موزه بی رحمانه قضاوت کردیم؟

 

گفتم: کدام قاضی با وجدانی است که این را بعد از هر دادگاهی از خود نپرسد.

 

زمان آن رسیده بود که درباره ی ِ باقی مانده ی ِ شب تصمیم بگیرم. آیا باید با او خداحافظی می کردم یا او را به شام دعوت می کردم. تا قبل از این اعتراض مطمئن بودم که ساعتی دیگر آن جا می نشینیم اما حالا ادامه ی ِ دیدار نیاز به یک جواب ِ قانع کننده داشت. نمی توانستم بگویم گاهی خدا هم نمی داند در این دنیا چه می کند. می توانستم؟ 

 

    

 

 

 

 

 

۷

 

نمی دانم چرا با او درباره ی ِ داستان ِ مردی که می خواست به دریا بزند حرف زده بودم. آن هم چیزی که درست همان موقع به ذهن ام رسیده بود. من در زنده گی ام یک نامه هم ننوشته بودم چه رسد به داستان. یک لحظه احساس ِ آشنا بودن با کسی که روبه روی ام نشسته بود باعث شد همان چیزی را که فکر می کنم بی درنگ به زبان بیاورم.

 

آخر ِ هفته هایی که کنار ِ لنگرگاه قدم می زدم. روی ِ چوب های ِ نم کشیده و در هیاهوی ِ مرغان ِ دریایی، در سرما و باران، در شرجی ِ تابستان مردی در قایق ِ پوسیده اش رو به دریا نشسته بود و به سیگارش پک های ِ عمیق می زد. مانند ِ مسافری در صبح ِ روز ِ سفر. مثل ِ ناخدایی که روی ِ عرشه می آید تا پیش از کشیدن ِ لنگر هوا را بررسی کند. اما ساعت اش دوباره به همان نقطه ی ِ قبلی برمی گردد و او دوباره می آید روی ِ عرشه تا هوا را بررسی کند . همین دوباره ها تمام سال هایی که من آن جا آخر هفته ها را می گذراندم ادامه داشت و خدا هم دیگر حساب اش را نداشت که چند بار این فیلم برگشته به همان جایی که شروع شده و چند بار ِ دیگر این چند باره ی ِ بی انتها تکرار خواهد شد.

 

اما کسی نمی داند که هر روز این شوق ِ آغاز ِ سفر در دل ِ ناخدا می جوشد بدون ِ این که هیچ وقت سفرش آغاز شود. برای ِ من هم نوشتن داستان ِ او مثل ِ همین شوق بود. می دانستم روزی او را خواهم نوشت اما دوباره ساعت ام به عقب برمی گشت و هیچ وقت زمان نوشتن نمی رسید.

 

برای ِ او رفتن به دریا و برای ِ من نوشتن ِ رفتن ِ او به دریا بهانه ای بود برای ِ شروع ِ روزی دیگر به این امید که سرانجام روز ِ موعود خواهد رسید ومن به میترا گفته بودم چون چیز ِ دیگری نداشتم که بگویم. اگر در ساز زدن بی استعداد بودم و در عکاسی بی تجربه شاید از نوشتن چیزی به هم می رسید اما از ترس ِ این که مبادا به جایی نرسد جرات نمی کردم با قایق ِ پوسیده ی ِ او به دریا بروم.

 

شاید برای ِ من زنده گی در همان قایق جایی بین ِ ساحل و دریا عادی بود. من و ناخدای ِ خیالی ام می توانستیم در همان چند لحظه ی ِ آغاز ِ سفر سال ها زنده گی کنیم. مانند ِ دو دوستی که عکسی یادگاری می گیرند و سال ها در آن عکس به زنده گی شان ادامه می دهند. اما میترا نمی توانست. باید میترا و ستوان را از موزه بیرون می فرستادم و خودم هم می رفتم پی ِ زنده گی ام.

 

وقتی به ستوان گفتم که دیگر ماندن مان در موزه بی فایده است، نشست روی ِ زمین کنار ِ سرباز ِ مهاجم و گفت: تو و میترا بروید. من می مانم تا شما به اندازه ی ِ کافی دور شوید. من هم وقتی او را آزاد کردم از موزه خارج می شوم.

 

میترا گفت: بهتر است همه با هم برویم. بعد از رفتن ِ ما او هم راهی برای ِ فرار پیدا می کند.

 

- اما اگر موقع ِ فرار چیزی از موزه دزدید چه کنیم؟

 

سوالی بود بی جواب که میترا را به ماندن ِ ستوان راضی کرد.

 

از موزه که خارج شدیم بدون ِ هیچ حرفی از هم جدا شدیم. میترا به سمت ِ شمال رفت و من به سوی ِ جنوب. هنوز تکه های ِ مجسمه در میدان روی ِ زمین ریخته بود. این ها اگر سال ها دوام بیاورند روزی اشیای ِ موزه ای دیگر خواهند بود. خم شدم و تکه ای از آن را برداشتم. گوشه ی ِ شکسته اش تیز بود مانند ِ اولین ابزارهایی که انسان ساخته بود. آن را در دست ام نگه داشتم و از میدان گذشتم.

 

آن سوی ِ میدان آن را در جیب ام گذاشتم. ناگهان سردی ِ فلزی تراشیده از روی ِ پوست ام دوید به سوی ِ شانه ام.  در راه گرم شد و قلب ام از این گرما تند زد. کلید ِ آپارتمان ِ میترا هنوز در جیب ام بود. در مقایسه با تکه سنگ این ابزار ِ پیچیده ای بود که می شد با آن به جایی دست نیافتنی راه یافت. باید برمی گشتم تا کلید اش را پس بدهم. شاید او کلید ِ دیگری داشت اما من بهانه ی ِ دیگری برای ِ دیدن اش نداشتم.

 

شهر در حال ِ بیدار شدن بود. مردم دوباره از خانه ها بیرون آمده بودند. با احتیاط سرک می کشیدند تا خبر بگیرند. از پل ِ هوایی بالا رفتم که به آن سوی ِ میدان بروم. می خواستم از آن بالا پایه های ِ درهم شکسته ی ِ مجسمه را تماشا کنم. در میانه ی ِ راه زنی باردار از پل می گذشت. یک بازی یک نفره برای ِ نجات ِ کودک. مانند ِ نجات ِ اشیای ِ موزه. از این شکم برآمده کودکی به دنیا خواهد آمد و این زن که به زودی نام اش مادر می شود از این روزها برایش قصه ها تعریف خواهد کرد. 

 

    

 

 

 

 

 

۸

 

مثل ِ بچه لاک پشتی بودم که تازه سر از تخم درآورده و در مغز ِ کوچک اش هیچ فکری نیست جز این که فاصله ی ِ لانه تا دریا را بدود. دویدن برای ِ لاک پشت فعل ِ عجیبی است، با آن پاهای ِ کوتاه و لاک ِ سنگی اش. مگر نه این که باید از نوک زدن های ِ پیاپی ِ مرغان دریایی جان به در برد؟ گیرم تمام ِ راه از خودش بپرسد: چه می شد اگر مادرش گودال ِ تخم ها را کمی نزدیک تر به دریا می کند؟ فقط چند قدم جلوتر؟

 

چند قدم جلوتر گودالی بود که باید برای ِ زنده ماندن خودم را به آن می رساندم. شروع کردم به دویدن. تیرهای ِ بلا از دو سو می آمد. نمی دانم چه قدر طول کشید. زمان ایستاده بود تا تکلیف ِ مرگ و زنده گی ِ من روشن شود. وقتی پریدم توی ِ گودال ناگهان سری به سوی ام برگشت. در آن هنگامه دو چشم ِ سرگردان که می خواست بداند من آن جا چه می کنم تا شاید دلیل ِ بودن ِ خودش را بفهمد. با قنداق به چانه اش کوبیدم. آن قدر به من نزدیک بود که کوبیدن به صورت اش راحت تر از شلیک کردن بود. نه رنگ لباس اش را دیده بودم نه برچسب روی ِ شانه یا نام ِ روی ِ سینه اش را. ترس زودتر از مغز فرمان ِ حمله داده بود. وقتی با دهان ِ خونین روی ِ زمین افتاد تفنگ ام را روی ِ سینه اش گرفتم. تفنگ اش را انداخت و دستان اش را بالا برد. با کمربند دستان اش را بستم و روبه روی اش نشستم. گودال آن قدر کوچک بود که حتا نمی شد پاهایمان را دراز کنیم. جنگ بالای ِ سر ِ ما ادامه داشت و ما در گودالی در میانه ی ِ میدان گیر افتاده بودیم. شانس ِ رهایی با کسی بود که ارتش اش زودتر به گودال برسد. اما از کسی خبری نشد. نیمه شب صدای ِ جنگ خوابید. هر دو طرف از نفس افتاده بودند. سکوت تمام ِ دشت را پر کرده بود. اما کسی جرات نداشت سرک بکشد. تک تیراندازها هرچیزی را که می جنبید می زدند. فرقی هم نمی کرد که گلوله از کدام سو می آید. تیر ِ دوست و دشمن نتیجه اش یکی بود. تمام ِ شب بیدار بودیم. خیره به هم. من از ترس ِ این که او تفنگ را از من بگیرد و او شاید از ترس ِ این که من او را بکشم. چه کسی می توانست به دیگری اعتماد کند. بین اعتماد و مرگ دیواری به نازکی ِ یک گلوله بود. روز ِ بعد ته مانده ی ِ جیره ام را خوردم. به او هم از کوله ی ِ خودش تکه نانی دادم. هنوز مهمانی تمام نشده بود که توپ خانه ی ِ دو طرف آتش کرد و بعد دوباره همه جا ساکت شد. شب ِ بعد از زور ِ بی خوابی و شاش بیچاره شده بودم. ممکن بود این جنگ ِ بی هوده ماه ها طول بکشد. چشمان اش دو کاسه ی ِ خون بود که به من نگاه می کرد. تا این که لحطه ای چشمان اش را بست و من به قلب اش شلیک کردم. صدای ِ گلوله پیچید توی ِ دشت. بعد دکمه شلوارم را باز کردم و شاشیدم. خودم را چسباندم به دیواره ی ِ آن سوی ِ گودال که شاش زیرم شره نکند. میان بوی ِ خون و شاش تا صبح خوابیدم. عمیق ترین خواب ِ زنده گی ام بود.

 

سرباز ِ مهاجم با دقت به حرف های ِ ستوان گوش می کرد. گرچه نمی فهمید چه می گوید اما از عرقی که در آن هوای ِ سرد روی ِ پیشانی اش نشسته بود پی برد که این حالت های ِ نامتعادل پایان ِ خوبی نخواهد داشت.

 

دلیل اش هم این بود که ستوان ناگهان از جا پرید و دستان ِ سرباز ِ مهاجم را باز کرد و  با انگشت در ِ شکسته ی ِ موزه را نشان اش داد. سرباز ِ با تجربه می داند که اسیر شدن در دست ِ دشمن نزدیک ترین حالت به مرگ است اما پشت کردن به کسی که او را اسیر کرده خودکشی است. بین ِ ماندن و رفتن بود که ستوان دوباره راه ِ رفتن را نشان اش داد اما این بار با تفنگ.

 

سرباز از موزه خارج شد. ستوان بار ِ دیگر در میانه ی ِ جنگی دیگر تنها مانده بود. به دور و برش نگاهی کرد. شانه هایش را بالا انداخت و گفت: باید از این جا بروم. وضع به بدی ِ قبل نیست. اسیری را نکشته ام و از سپاه ِ خودم جدا نیفتاده ام. می توانم قدم بزنم و به خانه ام بروم. دخترم هم حالا حتما از سر ِ کار برگشته و غذایی برای ِ شام آماده کرده است.

 

وقتی ستوان به سمت ِ خانه اش قدم می زد تا شام اش را بخورد سرباز ِ مهاجم در چهار راهی که تانکی در آن خراب شده بود کشته شد. بازی ِ روزگار جان ِ مدیر ِ موزه و پسر ِ جین پوش را به آن ها برگرداند اما به بهای ِ آن جان ِ سرباز ِ مهاجم را گرفت.

 

 

 

 

 

 

 

۹

 

آپارتمان اش مانند ِ آپارتمان ِ میترا بود. پنجره هایی بلند که به پارک گشوده می شد و دیوارهایی به رنگ ِ سپید. تازه با کلید ِ مقدس وارد ِ معبدی هزار ساله شده بودم که میترا از پله های ِ نیم طبقه پایین آمد. چون شاه زاده ای که از خوابی مومیایی بر خواسته و هنوز زبان اش برای ِ شکستن ِ سکوتی چند هزار ساله آماده نیست. پیچیده در پیراهنی از حریر ِ مینایی و چشمانی که پلک نمی زدند به طرف ام آمد. دست اش را روی ِ صورت ام گذاشت و با لبان اش لب ِ پایین ام را بوسید. نفس اش بوی ِ قهوه می داد و موهای اش خیس بود. کارهایی که هر کس بعد از هفته ها ماندن در موزه انجام می دهد. دوش گرفتن و نوشیدن قهوه ای. به سوی ِ پله ها برگشت. دعوتی ناگفته مرا به دنبال اش کشاند. پیراهن اش تا روی ِ زیر پوشی به همان رنگ پایین می آمد و ماهیچه هایی که زیر ِ آن بی قرار این سو و آن سو می رفت و با هر تلاش برای ِ رهایی از آن آبی ِ لرزان قدمی او را به جلو می برد.

 

بی هیچ حرفی رو به تخت اش ایستاده بود که پشت ِ سرش زانو زدم. دستان ام را بالای ِ زانو هایش حلقه کردم و ران اش را بوسیدم. کنار تخت نشست و مرا به روی ِ خود کشید. تکه های ِ حریر بود که به پرواز درمی آمدند و حرکات ِ تند دست برای ِ لمس ِ تمام ِ ناشناخته ها. همه ی ِ طعم قهوه را مکیده بودم و صورت ام خیس از بزاقی بود که بوی ِ قهوه و بزک می داد. تلاشی بیهوده برای ِ یکی شدن. حرکات ِ رفت و برگشتی ِ آمیزشی اشکالات ِ بنیادینی دارند. با هر رفتی به اوج ِ لذت رسیدن و با هر برگشتی به آخر حسرت و آماده شدن برای ِ رفتن به اوجی دوباره. من به چیزی نیاز داشتم که همه چیز را از بین مان بردارد. لباس ها را و حتا خودم را و تمام ِ روح ام برود داخل ِ آن محیط ِ مرطوب و تاریک. لحظه ای در آن نمناکی لزج ِ آرام گیرد. اگر او برای ِ رهایی به دوش و قهوه و آمیزش احتیاج داشت من هم برای ِ رهایی از کابوس ِ موزه به این گم شدن و بی وزنی در آن رطوبت ِ مطبوع احتیاج داشتم. رطوبتی که تنها بخشی از آن را از دهان و بخشی دیگر را از دهانه ی ِ آن ورودی به دنیای ِ آرامش حس کرده بودم.

 

وقتی لرزشی خفیف تمام شکم زیبایش را لرزاند و نفس های ِ بلند اش غیر قابل ِ شمارش شد سرم را روی ِ گودی سینه اش گذاشتم تا دست ِ کم در آن بوی ِ رازناکی که از سینه اش بر می خواست بخوابم. صورت ام با هر نفس اش بالا و پایین می شد و او با هر بالا و پایین رفتن کمی بیشتر آرام می گرفت و مرا به مرز های ِ آرامشی دست نیافتنی می رساند. هنوز از این مرز نگذشته بودم که با صدایی مهیب از جا پریدیم. چیزی همان نزدیکی ها منفجر شده بود. سرم را در دستان اش گرفت و در گوش ام زمزمه کرد:

 

- بخواب. بازی ِ ما دیگر تمام شد. حالا نوبت ِ آرامش ِ ماست.

 

به سقف خیره شده بودم و فکر می کردم این همان جمله ای نیست که همه ی ِ اعدامیان یا سربازان در آخرین لحظه ها به خود می گویند؟

 

شاه زاده ی ِ مومیایی سرانجام سکوت را شکست وبرایم نوشت: اگر از این همه شور بوییدن، چشیدن و از همه مهم تر لمس کردن را بگیریم آیا چیزی از آن باقی می ماند؟

 

سوال ِ بی جایی بود. من که تا همین چند لحظه ی ِ پیش با تمام ِ حواسم – البته به جز آن سه حسی که او نام برده بود – در حال ِ عشق بازی بودم دریافتم تمام ِ این گم شدن در میترا توهمی بیش نبوده است.

 

اما از طرفی این سوال ِ بی جا دعوتی بود برای ِ بوییدن و بوسیدن. این اتاق ِ مجازی باید یک نشانی واقعی داشته باشد. شاید نه با این پنجره های ِ بزرگ یا با آن رنگ ِ سپید اش. می تواند جایی در یک زیر زمین یا در طبقه ی ِ انتهایی یک برج باشد. می تواند خانه ای قدیمی باشد که پنجره هایش بوی ِ نم ِ سالیان رفته را می دهد یا ساختمانی جدید که هنوز رنگ ِ دیوارهایش خشک نشده است. اما میترا همانی است که چند روز ِ پیش دیده بودم. در لفافی از تردید ِ اولین دیدار و حالا همه چیز بین ما با سرعتی عجیب به پیش می رفت.

 

وقتی نشانی اش را برایم فرستاد به سویش پر کشیدم. فقط کاش که هیچ حرفی یبن مان گفته نشود. مانند ِ آخرین قسمت ِ بازی، همه چیز در سکوت و تمنا.

 

 

 

 

 

 

 

۱۰

 

خانه اش هیچ شباهتی به اتاق ِ میترا نداشت. اتاق ِ میترا یک آپارتمان ِ کوچک به سبک ِ آپارتمان های ِ دهه ی ِ هفتاد ِ نیویورک بود. این جا همه چیز فرق می کرد. نه از آن پنجره های ِ بزرگ با قوس های ِ نیم دایره خبری بود و نه پارک ِ جلوی ِ پنجره ها. داشتم از پنجره ی ِ اتاق اش به شهر ِ بی انتها نگاه می کردم که پرسید: تا به حال هیچ کدام از آدم های ِ موزه را دیده ای یا من اولین نفرم؟

 

گفتم که فقط او را دیده ام و البته همان پوشه ی ِ صدایی که از مرد ِ باستان شناس برای ِ شما فرستادم. فکر کردم سوال اش خالی از حسادت ِ زنانه نیست. اما وقتی گفت که او یکی از آن ها را می شناسد نمی توانستم حرف اش را باور کنم. هیچ امکانی نبود که او بتواند با دیگر کاربرها ارتباط برقرار کند. حسادتی که فکر می کردم پشت ِ سوال ِ او مخفی شده به سراغ ِ خودم آمده بود. کدام شان را می شناخت؟ مرد ِ باستان شناس، ستوان یا مدیر ِ موزه؟

 

وقتی پرسیدم گفت: ستوان پدر ِ من است. من به او درباره ی ِ بازی گفتم و او هم قبول کرد. با این که اهل ِ این جور بازی ها نبود اما کم کم دل بسته ی ِ آن شد. او یک بازنشسته ی ِ ارتش است که سال ها در جنگ بود. از وقتی وارد ِ بازی شده دوباره احساس ِ هیجان می کند.

 

میترا از داستانی که پدرش برای ِ سرباز ِ مهاجم تعریف کرده بود هیچ نمی دانست. همان طور که پدرش از داستان ِ شب ِ پیش او و پسر ِ جین پوش چیزی نمی دانست. نسل ها داستان هایشان را برای ِ خودشان نگه می دارند و به هم دیگر چیزی نمی گویند.

 

وقتی قهوه آورد از گوشه ی ِ یقه ی ِ پیراهن اش زیر پوش ِ حریر ِ مینایی رنگ پیدا بود. این جا مکانی بود که واقعیت از خیال آمده بود. اگر واقعیت اتاق ِ میترا وارد ِ بازی من شده بود این جا هر چه که در بازی بود بازسازی شده بود. زیرپوش ِ حریر ِ مینایی و بوی ِ قهوه و شاید عشق بازی در سکوت. همین حالا اگر جسارت بوسیدن ِ لبان اش را داشتم می توانستم طعم ِ قهوه ای را بچشم که داشت با سرخوشی می نوشید.

 

هر آن چه را می خواستم و نمی دیدم در بازی گذاشته بودم و حالا همه شان داشتند جلوی ِ چشم ام راه می رفتند. هیچ چیز در این جا واقعی نبود. من او را به شکلی که می خواستم در آورده بودم و حالا داشت همان نقش هایی را بازی می کرد که من می خواستم. من فقظ خدای ِ آن موجودات ِ بازی گر نبودم. آفریده ام همین جا داشت جلوی ِ چشم ام نفس می کشید، راه می رفت و طنازی می کرد. نمی توانستم در این رویا نفس بکشم. باید به بهانه ای از آن جا خارج می شدم. به ساعت ام نگاه کردم و گفتم: من باید یکی از دوستان ام را ببینم.

 

و وفتی با چشمان ِ مبهوت اش نگاهم کرد اضافه کردم: بعد از سال ها.

 

نه بهانه ی ِ خوبی بود و نه خوب اجرا شده بود. من که تمام ِ راه را برای ِ رسیدن به این جا دویده بودم، نرسیده برمی گشتم. می دانستم که به زودی پشیمان می شوم. همین که کمی از این جا دور شوم. دوست داشتم برگردم همان جایی که بودم. سری به وبلاگ میترا بزنم و بروم در برنامه ی ِ بعدی اش شرکت کنم. فرقی هم نمی کرد چه باشد. می توانستیم به افزایش ِ آلاینده های ِ هوا اعتراض کنیم. مهم این بود که برنامه ای باشد. می دانستم همین که بروم دوباره حال ام از خودم به هم می خورد. مانده در هیچ کجا و رانده از همه جا.  در میانه ی ِ بی مکانی ایستاده بودم. در میانه ی ِ بیزاری از جایی که بودم و دل تنگی برای ِ جایی که نبودم.

 

هیچ فعلی برای ِ برگشتن ام پیدا نمی کردم. تمام ِ این سال ها برگشتن کلمه ی ِ امید بخشی بود برای ِ رسیدن به این جایی که حالا ایستاده بودم. فعل ِ رفتن را هم سال ها قبل روی ِ دیوار های ِ شهر نوشته بودم. مثل ِ بچه لاک پشتی که به سوی ِ دریا می دود اما حرکت اش شبیه به دویدن نیست. من هم بر می گردم، می روم یا هر چیزی که مناسب ِ همین رفت و آمد ِ بی پایان باشد بدون ِ این که کلمه ای برایش پیدا کنم.

 

دل ام برای ِ ناخدای ِ کنار ِ دریا تنگ شده بود. شاید او به همین دلیل از ساحل دل نمی کند. چون می داند همین که جدا شد تا ابد در دریا سرگردان خواهد ماند. دمی سکان را به سوی ِ ساحل برمی گرداند و دمی دیگر رو به دریا و همین طور به دور ِ خود می چرخد تا روزی به گردابی در افتد.

     
     

گیسیا