گیسیا
     

  پست چی

پنج شنبه ها  نمی آید.

 
 

خیابان – روز –  بیرونی

 

نمای ِ متوسط از صندوق ِ پست، کنار ِ پیاده روی ِ خیابان. عنوان بندی رویِ ِ این نما.

 

 

ورودی ِ ساختمان – روز –  درونی

 

دستی چیزی )شبیه به نشانی) پشت ِ پاکت ِ نامه می نویسد. آخرین عنوان روی ِ این نما.

 

 

خیابان – روز –  بیرونی

 

پيرمردی با پالتوی ِ مشكی ِ بلند و كلاه در پياده روی ِ خيابانی كه صندوق ِ پست در آن است قدم می زند. به سمت ِ صندوق ِ پست می رود و نامه ای در آن می اندازد. سپس در امتداد ِ پياده روی ِ خيابان به راه ِ خود ادامه می دهد. پيرزنی از مقابل می آيد و از كنار ِ پيرمرد عبور می كند. (دوربين او را دنبال می كند). پیرزن که چرخ دستی اش را به دنبال ِ خود می كشد به در ِ خانه ای می رسد. چرخ دستی اش را به در تكيه می دهد. كليد را در قفل می چرخاند. بعد سرش را بالا می گيرد و به انتهای ِ خيابان نگاه می كند. كمی پايين تر پست چی ِ جوانی دوچرخه اش را به تیر ِ چراغ ِ برق تكيه می دهد. از كيف اش نامه ای در می آورد. نگاهی به نامه و نگاهی به  روبه رو می اندازد. در همان حال به سمت ِ مغازه ی ِ رو به رو حركت می كند. پيرزن كه مراقب ِ اوست در ِ خانه را باز می كند. چرخ ِ خريدش را با عجله برمی دارد و به درون ِ  خانه  می رود.

 

 

ورودی ِ ساختمان – روز – درونی

 

پيرزن وسايل اش را گوشه ای رها می کند، در را نيمه باز گذاشته و بيرون را نگاه می كند. از شكاف ِ در گذر ِ مرد ِ پست چی را كه دوچرخه در دست از پياده رو  می گذرد می بينيم. در بسته می شود. درنگ روی ِ در ِ بسته.

 

 

ساختمان (ميز ِ پيرمرد ِ سرای دار + اتاق ِ پيرزن) – شب – درونی

 

پيرمرد ِ سرای دار با كبريت چراغ ِ گردسوزی را روشن می كند. سپس كتابی را باز می كند و پشت ِ ميز شروع به مطالعه می كند.

 

پيرزن نوار ِ كاستی در دستگاه ِ پخش می گذارد و آن را روشن می كند. سپس بر روی ِ صندلی راحتی نشسته آرام تاب می خورد. چشمان اش را می بندد و به موسيقی گوش می دهد.

 

پيرمرد ِ سرای دار كتاب را می بندد. روی ِ صندلی می چرخد و پايش را از كفش اش بيرون می آورد و به پايش خيره می شود. جوراب اش روی ِ شست ِ پا سوراخ است. سپس كفش اش را می پوشد و برمی خيزد. در ِ اتاق ِ پيرزن را مي زند. پيرزن در را باز می كند.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  ببخشيد كه مزاحم شدم. ممكنه ازتون كمی نخ ِ مشكی و يه سوزن قرض كنم.

 

پيرزن: (باتعجب)     حتما. خواهش مي كنم.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  من نخ و سوزن ام رو گم كردم. الان می خوام جوراب مو بدوزم.

 

پيرزن:                بله.  لطفا يه لحظه صبر كنيد.

 

پيرزن از كنار ِ در به درون ِ اتاق می رود. از شكاف ِ در كتاب خانه، دستگاه ِ پخش و صندلی ِ راحتی ِ پيرزن ديده می شود و صدای ِ موسیقی شنیده می شود. كمی بعد پیرزن با يك قرقره ی ِ نخ ِ مشكی و سوزن بر می گردد و آن را به پيرمرد ِ سرای دار می دهد.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  صبح برش می گردونم خانم ِ عنايت.

 

پيرزن با لبخند سر تكان می دهد. پيرمرد ِ سرای دار می رود و پيرزن در را می بندد. درنگ روی ِ در ِ بسته.

 

 

اتاق ِ پيرزن – روز – درونی

 

پيرزن كنار ِ پنجره ی ِ بسته ی ِ اتاق اش ايستاده است. پست چی از پشت ِ پنجره ی ِ بسته ديده می شود كه از كنار ِ خيابان دوچرخه در دست حركت می كند و از جلوی ِ پنجره رد می شود. پيرزن دستگاه ِ پخش را روشن می كند و روی ِ صندلی می نشيند.  پسركی كنار ِ پياده رو روی ِ يك سكو نشسته و از پشت ِ پنجره ی ِ بسته ديده می شود. پيرزن به سمت ِ پنجره ی ِ اتاق اش می رود و سرش را كمی می چرخاند و به جهتی که پست چی چند لحظه ی ِ پیش رفته نگاه می كند. پست چی كيف بر دوش و سوار بر دوچرخه از راهی كه رفته باز می گردد. پيرزن آرام دست بر روی ِ دست گيره ی ِ پنجره می گذارد. پسرك از جايش  بر می خيزد. پست چي مقابل ِ ساختمان می ايستد و از دوچرخه پياده می شود. پيرزن با هيجان پنجره را باز می كند. پست چی ركاب ِ دوچرخه اش را دست كاری می كند. سپس دوباره سوار ِ دوچرخه اش  می شود و راه می افتد. پيرزن پنجره را می بندد، دستگاه ِ پخش را خاموش می كند و روی ِ صندلی می نشيند.

 

 

(محوطه ی ِ ورودی ِ ساختمان + اتاق ِ پيرزن) – صبح – درونی

 

روی ِ زمين كاغذ و روزنامه پهن شده و كمی خاك ريخته شده است. پيرمرد ِ سرای دار درون ِ گلدانی خاك می ريزد و برگ های ِ زرد گياه را می كند. سپس با ظرفی پای ِ گل آب می ريزد. در ِ اتاق ِ پيرزن را می زند و پيرزن در را می گشايد.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  سلام خانم ِ عنايت. من برای گلدونای ِ پايين خاك ِ تازه گرفتم. يه كمی خاك زياد اومده.  اگه شما گلدون داريد می تونم براتون خاكشو عوض كنم.

 

پيرزن:                فقط يه گلدان ِ كوچيك دارم. اگه براتون زحمتی نیست.‍

 

پيرزن می رود و پس از چند لحظه با گلدان برمی گردد. گلدان را به پيرمرد ِ سرای دار می دهد. لبخند می زند و در را می بندد. درنگ روی ِ در ِ بسته.

 

 

خيابان – عصر – بیرونی

 

پسرك در پياده روی ِ خيابان پرسه می زند. صندوق ِ پست در پس زمينه است.

 

 

(ورودی ِ ساختمان + اتاق ِ پيرزن) – شب – درونی

 

- پيرمرد ِ سرای دار گلدان را روی ِ ميز گذاشته و با ليوان به آن آب می دهد.

 

- در ِ اتاق ِ پيرزن باز می شود. پيرزن در آستانه ی ِ در می ماند.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  گلدانتون خانم ِ عنايت.

 

پيرزن:                خيلي قشنگ شد.

 

وگلدان را می گيرد.

 

پيرزن:                بفرماييد تو يك فنجان چای.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  متشكرم خانم ِ عنايت. من دست هام كثيفه.

 

پيرزن: (با لبخند)     بسيارخوب. برای ِ گلدان ازتون متشكرم.

 

و در را می بندد. پيرمرد ِ سرای دار به دستان اش نگاه می كند. آن ها را به هم  می زند و می تكاند و می رود. پيرزن گلدان را كنار ِ پنجره می گذارد و پرده را می كشد. سپس چراغ را خاموش می كند. پيرمرد ِ سرای دار روی ِ تخت اتاق اش می نشيند و جوراب اش را می دوزد.

 

 

(اتاق ِ پيرزن – درونی + خيابان – بیرونی) – روز

 

پيرزن كنار پنجره ی ِ بسته ی ِ اتاق اش  ايستاده است. پسرك كنار ِ خيابان پرسه  می زند. پست چی دوچرخه اش را به تیر ِ چراغ ِ برق تكيه می دهد و به سمت ِ مغازه ی ِ رو به رو می رود. پيرزن پنجره را باز می كند. پسرك از آن سوی ِ خيابان به اين سو می آيد. (او را از پنجره ی ِ باز ِ اتاق می بينيم.) پيرزن از پنجره به جايی كه دوچرخه ی ِ پست چی آن جاست سرك می كشد. پسرك دوچرخه را برمی دارد و به سرعت شروع به دويدن می كند. پيرزن مضطرب اما آرام فرياد می كشد. پست چی از مغازه  بيرون می آيد و لحظه ای نگاه می كند و سپس شروع به تعقيب پسرك می كند. پيرزن گلدان ِ گل را برمی دارد. پست چی می دود. پسرك به سختی و بدون ِ تعادل سوار ِ دوچرخه است. پيرزن گلدان را از پنجره به پايين پرت می كند. گلدان پهلوی ِ دوچرخه به زمين می خورد. پسرك از دوچرخه می افتد. بلافاصله برمی خيزد و لنگان ولی با سرعت از عرض ِ خيابان عبور می كند. موقع ی ِ عبور پسرك اتومبيلی به شدت ترمز می كند و پسرك به آن سوی ِ خيابان می گريزد. مرد ِ پست چي به دوچرخه می رسد و آن را از زمين بلند می كند. پيرزن در را باز می كند و با عجله به سمت ِ پست چی می آيد.

 

پست چی:             متشكرم خانم. من بايد خسارت ِ گلدون ِ شما رو بدم.

 

پيرزن:                اوه! نه آقای ِ پست چی. اصلا مهم نيست.

 

پست چی:             شما واقعا كمك ِ بزرگی به من كرديد خانم.

 

پيرزن:                من عنايت هستم. ۱۲۷ بهار ِ جنوبی. نامه ای ندارم؟

 

پست چی در كيف اش جستجو می كند.

 

پست چی:             آآ. نه خانم ِ عنايت. اما اگه نامه داشتيد مطمئن باشيد زودتر از همه نامه ی ِ شما رو ميارم.

 

پيرزن:(با خوشحالی) خيلی ممنونم آقا.

 

پست چی می رود و برای ِ پيرزن سر تكان می دهد. پيرزن كمی می ايستد و با نگاه او را دنبال می كند. سپس به داخل ِ خانه می رود و در را می بندد. كمی بعد در باز می شود و پيرمرد  ِ سرای دار خارج می شود و بالای ِ گلدان ِ شكسته می ايستد. سپس كنار ِ گلدان می نشيند و تكه های شكسته را جمع می كند و آن ها را در سطل ِ ذباله می اندازد. بعد گل ِ گلدان را برمی دارد و به داخل ِ می رود. تنها كمی خاك بر جای مانده است.

 

 

(اتاق ِ پيرمرد ِ سرای دار + اتاق ِ پيرزن) – درونی – شب

 

پيرمرد ِ سرای دار روی ِ تخت اش می نشيند و كتابی را می گشايد. اما پس از لحظه ای آن را می بندد و روی ِ تخت می اندازد.

 

پيرزن دستگاه ِ پخش را روشن می كند و پس از چند لحظه آن را خاموش می كند. صدای ِ در می آيد. پيرزن در را باز می كند. آن سوی ِ در پيرمرد ِ سرای دار با گلدان ِ گلی ايستاده است.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  يه گلدان ِ كوچيك داشتم. يه كمی از خاك ها هم زياد اومده بود. شاخه های ِ نشكسته رو كاشتم اين تو.

 

پيرزن:                من خيلی متاسفم آقای ِ بينا. اون لحظه هول شدم. هيچ چيز دم ِ دست ام  نبود.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  برای ِ همه ی ِ ما پيش مياد.

 

پيرزن:                از لطف تون خيلی ممنونم.

 

گلدان را می گيرد و در را می بندد. پيرمرد ِ سرای دار دستی به سرش می كشد و با مكث برمی گردد. گلدان سر ِ جايش كنار ِ پنجره گذاشته می شود. (فيد اوت)

 

 

محوطه ی ِ ورودی ِ ساختمان – درونی – روز

 

پيرمرد ِ سرای دار محوطه را جارو می كند. پيرزن با چرخ ِ خريدش قصد  ِ بيرون رفتن دارد.

 

پيرزن:                صبح به خير آقای ِ بينا.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  صبح به خير خانم. برای ِ خريد ميريد بيرون؟

 

پيرزن:                بله.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  ممكنه يه لحظه صبر كنيد.

 

جارو را به گوشه ی ِ ميز تكيه می دهد و به اتاق اش می رود. پيرزن در محوطه قدم می زند و به سمت ِ ميز ِ پيرمرد می رود. روی ِ ميز چراغ ِ گردسوز، كتاب، ساعت و تقويم روميزی قرار دارد. پيرمرد ِ سرای دار برمی گردد.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  نخ و سوزن تون خانم ِ عنايت.

 

پيرزن:                نه. باشه پيشتون. لازم ميشه. من چند تا ديگه دارم. لطفا قبولش كنيد.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  متشكرم.

 

پيرزن:                آقای ِ بينا، شما با چراغ نفتی كتاب می خونيد. مگه اين جا برق نداره؟

 

پيرمرد ِ سرای دار:  چرا خانم. يه جور عادته. هميشه منو ياد ِ اولين كتابهايی كه خوندم ميندازه.

 

پيرزن:                شما آدم ِ جالبی هستيد آقای ِِ بينا. خب من ديگه بايد برم. ديرم ميشه.

 

پيرزن به طرف ِ در می رود و خارج می شود. پيرمرد ِ سرای دار لبخند می زند و آرام زير ِ لب می گويد:

 

من آدم ِ جالبی هستم.

 

سپس با صدای ِ بلند می گويد:

 

من آدم ِ جالبی هستم! من آدم ِ جالبی هستم!

 

و به رقص و پای كوبی می پردازد.

 

 

خيابان – بیرونی – روز

 

پيرزن با چرخ ِ دستی اش باز می گردد. به هنگام ِ عبور از يك چهار راه پست چی را می بيند كه آن سوی ِ خيابان دوچرخه در دست در پياده رو در حال ِ رفتن است. پيرزن به سرعت به سمت ِ خط كشی ِ عابر ِ پياده می رود. چراغ ِ عابر قرمز است. پيرزن به آن سوی ِ خيابان سرك می كشد. آن سوی ِ خيابان پست چی به سوی ِ در ِ ساختمان می رود. هنوز چراغ قرمز است. پست چی زنگ می زند. پيرزن نگران به آن سوی ِ خيابان نگاه می كند. ماشین هایی که به سرعت می روند اجازه ی ِ گذر از خیابان نمی دهند. پست چی نامه ای از كيف اش در می آورد و دوباره زنگ می زند. چراغ ِ راهنمايی سبز می شود. پست چی به پنجره نگاه می كند. سپس نامه را از شکاف ِ در به درون می اندازد. پيرزن به همراه ِ جمعيت از چهار راه عبور می كند و به سمت ِ خانه می رود. پست چی دوچرخه اش را به دست می گيرد و از قاب خارج می شود. پيرزن با عجله حركت می كند و به سمت ِ در می رود. وسايل اش را کنار ِ در می گذارد، با عجله در را باز می كند، نامه ای را از روی ِ زمين برمی دارد و شروع به خواندن ِ پشت و روی ِ نامه می كند. سپس به پياده رو می آيد و می خواهد پست چی را كه خيلی دور شده است صدا كند. دست اش را بالا می برد ولی چيزی نمی گويد. پست چی در انتهای ِ خيابان پيچيده است. پيرزن با ناراحتی آه می كشد.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  اتفاقی افتاده خانم ِ عنايت؟

 

پيرزن:(با هيجان)    بله آقای ِ بينا. اين نامه اشتباه اومده.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  اشتباه ؟

 

پيرزن:                بله، اين شماره ی ِ ۱۲۷ بهار ِ شماليه، ولی پست چی اونو آورده اين جا.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  خب بندازينش تو صندوق، دوباره ميره اداره ی ِ پست.

 

پيرزن:                نه. اين جوری خيلی طول ميكشه. نگهش می دارم فردا ميدم به پست چی.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  اما فردا پنج شنبه س خانم ِ عنايت. پست چی پنج شنبه ها نمی آد.

 

پيرزن:(با تاسف)     راستی. من اينو نمی دونستم.

 

 

محوطه ی ِ ورودی ِ ساختمان – درونی – سحر

 

روی ِ ميز ِ پيرمرد ِ سرای دار چراغ ِ گردسوز روشن است. ساعت ِ روميزی ده دقيقه به پنج و تقويم روز ِ چهارشنبه، بيست و دوم مهر ماه را نشان می دهد. پيرمرد ِ سرای دار به چراغ فوت می كند و تقويم را ورق می زند. حالا پنج شنبه است. (بيست و سوم ِ مهر ماه ِ سال ِ ۱۳۷۷)

 

 

(خيابان – بیرونی + اتاق ِ پيرزن – درونی) صبح

 

پيرزن از خانه بيرون می آيد. در را می بندد. روی ِ پله ی ِ خروجی شال ِ روی ِ شانه اش را مرتب می كند و راه می افتد. از يك چهار راه عبور می كند. به خيابان ِ ديگری می رسد. از زير ِ تابلوی ِ خيابان ِ بهار ِ شمالی می گذرد. آرام تر قدم می زند و به خانه ها نگاه می كند. سرانجام در مقابل ِ خانه ای می ايستد، به شماره ی ِ خانه می نگرد و به طرف ِ در می رود. زنگ می زند. بالای ِ زنگ شماره ی ِ ۱۲۷ است. مردی ميان سال در را باز می كند.

 

مرد ِ ميان سال:      بفرماييد.

 

پيرزن:                سلام آقا. من تو شماره ی ِ ۱۲۷ بهار ِ جنوبی زنده گی می كنم.

 

مرد ِ ميان سال:      چه كاری ميتونم براتون انجام بدم؟

 

پيرزن:                شما تو ۱۲۷ بهار ِ شمالی زنده گی می كنيد.

 

مرد ِ ميان سال:      ها! چه جالب!

 

پيرزن:                نامه ی ِ شما اشتباها اومد در ِ خونه ی ِ من. ديروز رسيد. ببخشيد كه همون موقع نتونستم بيارمش. خيلی خسته بودم.

 

مرد ِ ميان سال:      اوه! خيلی ممنونم خانم.

 

صدای ِ زنی از داخل:كيه؟

 

مرد ِ ميان سال:      هيچی عزيزم. يه نامه داريم.

 

صدای ِ زن:           از كجا ؟

 

مرد ِ ميان سال:      نمی دونم. فكر كنم كارت ِ تبريك بچه ها ست.

 

و با بی ميلی نگاهی به پاكت می اندازد.

 

صدای ِ زن:           من بايد پونزده دقيقه ی ِ ديگه فرودگاه باشم.

 

مرد ِ ميان سال:      الان می آم عزيزم!

 

پيرزن:                ببخشيد آقا، اگه احتمالا نامه ی ِ من هم به اشتباه اومد اين جا ممكنه لطف كنيد و

 

صدای ِ زن:           مگه چند تا نامه داريم؟

 

مرد ِ ميان سال:      اوه، بله. حتما خانم. ببخشيد.

 

و در را می بندد. درنگ روی ِ در ِ بسته و سپس روی ِ پيرزن كه پشت ِ در مبهوت مانده است.

 

در بهار ِ جنوبی پست چی دوچرخه اش را به چراغ ِ برق تكيه می دهد.

 

پيرزن از خيابان ِ بهار ِ شمالی باز می گردد.

 

در بهار ِ جنوبی دختر و پسر ِ جوانی كه از كنار ِ پست چی می گذرند متوجه ی ِ او شده و با او شروع به صحبت می كنند.

 

در چهار راه چراغ ِ راهنمايی موقع ِ عبور ِ پيرزن سبز می شود.

 

در بهار ِ جنوبی حالا افراد ِ زيادی اطراف ِ پست چی ايستاده اند. مردی در بين ِ جمعيت به سختی دست دراز می كند و نامه ای از پست چی می گيرد.

 

پيرزن به خيابان ِ بهار ِ جنوبی می رسد و از همان جايی كه پست چی و مردم ايستاده اند (و اكنون كسی آن جا نيست) عبور می كند. به در ِ خانه می رسد. در را باز می كند و به انتهای ِ خيابان می نگرد.

 

دختر و پسر ِ جوان از بين جمعيت جدا شده و دختر نامه ای در دست دارد. بازوی ِ پسر را می فشارد و شانه اش را می بوسد و پسر می خندد.

 

پيرزن در خانه را می بندد. مكث روی ِ در ِ بسته.

 

پسرك از بين ِ ازدحام ِ جمعيت خارج می شود.

 

شال ِ پيرزن روی ِ صندلی ِ راحتی اش افتاده می شود.

 

در خيابان ِ بهار ِ جنوبی پيرزن به ازدحام ِ مردم ِ اطراف ِ پست چی می نگرد. كمی از مردم فاصله دارد. پسرك بی خيال در پس زمينه با دوچرخه از قاب خارج می شود.

 

پيرزن در اتاق اش روی ِ صندلی ِ راحتی می نشيند و چشمان اش را می بندد.

 

در خيابان تنها پست چی و پيرزن مانده اند. پست چی كيف اش را وارونه می كند و می تكاند. آن را در سطل ِ ذباله می اندازد. كلاه اش را زير ِ بغل می گذارد و دست در جيب بدون ِ توجه به پيرزن برمی گردد و پياده به راه ِ خود ادامه می دهد و می رود. تنها پيرزن خيره برجای مانده است.

 

پيرزن با چشمانی بسته بر روی ِ صندلی اتاق اش نشسته است و نور ِ پنجره بر او می تابد.

 

 

(اتاق ِ پيرزن – درونی + مقابل ِ ساختمان – بیرونی) – ظهر

 

آمبولانس مقابل ِ در متوقف است. درون ِ اتاق ِ پيرزن، پيرمرد ِ سرای دار با مردی كه لباس ِ امداد پوشيده دست می دهد.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  متشكرم آقا.

 

مرد در ِ عقب ِ آمبولانس را می بندد. پيرمرد به جلو خيره است. برمی گردد و به سمت ِ صندلی می رود. دستی بر روی ِ شال ِ پيرزن می كشد. سپس به سوی ِ پنجره می رود. آمبولانس حركت می كند كه ما آن را از پنجره ی ِ باز ِ اتاق ِ پيرزن می بينيم. پيرمرد پنجره را می بندد.

 

 

(خيابان – بیرونی + محوطه ی ِ ورودی ِ ساختمان – درونی) – عصر

 

پست چی دوچرخه اش را به سطل ِ ذباله تكيه می دهد. پيرمرد ِ سرای دار پشت ِ ميزش به جلو خيره شده و نشسته است. صدای ِ زنگ می آيد. پيرمرد ِ سرای دار در را می گشايد. پست چی وارد می شود.

 

پست چی:             روز به خير.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  سلام.

 

پست چی:             خانم ِ عنايت؟

 

پيرمرد ِ سرای دار:  ايشون نيستند.

 

پست چی:             يه نامه دارن. لطف كنيد وقتی اومدن اينو بهش بدين.

 

و نامه ای از كيف اش در می آورد و به پيرمرد ِ سرای دار می دهد.

 

پست چی:             اين جا رو هم امضا كنيد.

 

پيرمرد دفتر را می گيرد و امضا می كند. پست چی به او لبخند می زند.

 

پست چی:             بيرون بارون بدی می آد.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  بارون بد؟

 

پست چی:             آره، خيلی شديده.

 

پيرمرد ِ سرای دار:  اوهوم.

 

پست چی دفتر را می گيرد و در حالی كه آن را در كيف اش می گذارد به سمت ِ در می رود. موقع ِ خارج شدن پيرمرد ِ سرای دار می پرسد:

 

ببخشيد، شما پنج شنبه ها هم كار می كنيد؟

 

بله، اضافه كاريه. خب زنده گی سخت شده.

 

پيرمرد ِ سرای دار آرام وتقريبا با خود می گويد: بله، زنده گی سخت شده.

 

پست چی در را می بندد. نگاهی به آسمان می اندازد. كلاه ِ بارانی اش را بر سر می كشد و با دوچرخه از قاب خارج می شود.

 

 

(اتاق ِ پيرمرد ِ سرای دار + محوطه ی ِ ورودی ِ ساختمان) – درونی – عصر

 

پيرمرد ِ سرای دار نامه را روی ِ ميز اش گذاشته و به اتاق می رود. چمدانی را از كنار ِ تخت بيرون می كشد آن را روی ِ تخت می گذارد. می نشيند و در ِ چمدان را باز می كند. چيزی در دست اوست. درون ِ چمدان يك گيره ی ِ مو، يك كتاب، يك نوار ِ كاست، كليد، كيف ِ پول، يك عروسك ِ كوچك، پاكت ِ سيگار، دستمال و مشتی چيز ِ ديگر است. پيرمرد نخ ِ مشكی و سوزن را كنار ِ آن ها می گذارد و در ِ چمدان را می بندد. با دست چمدان را نوازش می كند. آن گاه سر بر چمدان می گذارد و با خود می گويد:

 

يك روز اين چمدان سبك بود. مثل ِ پر ِ قو.

 

پيرمرد با پالتوی ِ مشكی ِ بلند، چمدان و چتر در يك دست و كلاه در دست ِ ديگر از اتاق اش خارج می شود. مقابل ِ ميز كلاه بر سر می گذارد و نامه را از روی ِ ميز برمی دارد. با سردی نگاهی به آن می اندازد و به سمت ِ در می رود.

 

 

خيابان – بیرونی – غروب

 

پيرمرد در را می بندد. به سمت ِ سطل ِ ذباله می رود و نامه را در آن می اندازد. چترش را باز می كند و آرام و سنگين به راه می افتد. پاكت ِ نامه در سطل با قطره های ِ باران خيس می شود. پيرمرد تقريبا دور شده است. خيابان ِ خيس و خالی. عنوان بندی ِ پايانی ِ فيلم روی ِ اين نما.

     
     

گیسیا