گیسیا
     

گربه ی ِ آسمانی

 
 

از روزی که بچه گربه ی ِ همسایه پرید روی ِ بالکن ِ خانه ام، من مدام به این فکر می کردم که این بچه گربه ی ِ ملوس چه طور به وجود آمده است. شاید مادرش که گربه ی ِ سپید و زیبایی بود یک شب ِ بهاری پرید روی ِ بالکن و از آن جا خزید زیر ِ ردیف ِ شمشادهای ِ باغ. این حدس ِ بدی نبود، چون این بچه گربه باید عادت ِ پریدن را از مادرش به ارث برده باشد. همان شب چند مایل آن سو تر موشی جست زده بود بیرون که چیزی بجود اما یک گربه ی ِ سیاه ِ بد دل دوید پی اش و بعد از کمی جست و خیز شکار اش کرد. گربه ی ِ سیاه که سیر شده بود قدم زنان و میو کشان به سمت شمشاد ها در حرکت بود که بوی ِ جفت ِ زیبای ِ سپید اش را حس کرد. بعد از یک شام ِ دل چسب چه چیز به تر از یک جفت ِ زیبا؟ بهار و خرناس های ِ گربه ی ِ سیاه باعث شد که گربه ی ِ سپید دل بدهد و بعد ها این بچه گربه ی ِ ملوس روی ِ بالکن ِ من باشد. من می توانم این داستان را از دو طرف همین طور کش بدهم و سال های ِ سال آن را تعریف کنم. این که مادر این یکی چه طور پدر ِ آن یکی را دیده بود و پدر و مادر ِ آن ها و پدر و مادر ِ آن ها. پس باید برای اش مرزی تعریف کنم که بحث ِ تبار شناسی ِ گربه های ِ این ناحیه جایی تمام شود. مثلا شش ماه از هر طرف و سه مایل از محل ِ زنده گی ام.

 

همان روز می خواستم برای ِ اولین بار مایا را ببینم و در یک رستوران ِ زیبا که با ساعت ها پرس و جو پیدا کرده بودم شام بخوریم. البته پرس و جو از دوستان ِ صمیمی که نمی خواهند بدانند برای ِ چه مناسبتی به دنبال ِ یک رستوران ِ خوب هستم. یا روز ِ بعد نمی پرسند که همه چیز خوب پیش رفت یا نه؟ همه می دانند آدمی به سن و سال ِ من برای ِ چه دنبال ِ یک رستوران با نور ِ ملایم، موسیقی ِ مناسب و شراب ِ عالی می گردد. این ها برای ِ ما مثل ِ همان وسوسه ی ِ شب های ِ بهاری است. برای ِ من پیراهن ِ مشکی که گردن بندی زیبا روی ِ یقه ی ِ باز اش می درخشید، نور ِ ملایمی که روی ِ صورت اش می تابید و آرایش ِ ملایم صورت اش را ملایم تر می کرد مثل ِ یک تابلوی ِ نقاشی بود که با مداد رنگی فقط طرح زده باشند تا دیرتر تکمیل اش کنند. همان طور که به این تابلو نگاه می کنم و شراب ام را می نوشم باید به پرسشی که هر لحظه بلند تر پرسیده می شود جواب دهم.

 

می توانم او را به آپارتمان ام دعوت کنم؟

 

داشتم صورت ام را می تراشیدم که بچه گربه ی ِ خانم ِ والدز پرید روی ِ بالکن ِ من. چرخی زد و همان جا دراز کشید و چشمان اش را تنگ کرد. خانم ِ والدز که او را روی ِ بالکن ِ من دید چند بار صدای اش کرد اما گربه ی ِ کوچک که انگار می دانست از قلمروی ِ او خارج شده است بی اعتنا سرش را برگرداند و حتا وقتی خانم ِ والدز سعی کرد با بطری ِ شیر او را وسوسه کند چشمان اش را بست. خانم ِ والدز که از فریب ِ بچه گربه اش نا امید شد زنگ ِ در را به صدا در آورد. من نیمه برهنه جلوی ِ آینه ایستاده بودم و تصمیم می گرفتم که کدام عطر را بزنم. عطر ِ خنک ِ کارتیر احساس ِ سبکی و شادابی داشت. انگار که همین حالا آخرین امتحان ِ دانش کده تمام شده و تعطیلاتی طولانی در انتظار توست. اما ممکن بود جوان وناپخته به نظر بیایم. این بود که رفتم سراغ ِ انجل که بوی ِ شیرین و تندی داشت و مناسب ِ مردی جا افتاده بود که می تواند همه چیز را اداره کند. هنوز دست ام به شیشه ی ِ عطر نرسیده بود که زنگ ِ در زده شد.

 

بگذارید کمی داستان را از سر ِ دیگر اش بکشم. گربه ی ِ سیاهی که پدر ِ این بچه گربه بود چند مایل آن طرف تر در خانه ی ِ آقا و خانم ِ هاست زنده گی می کرد. خانواده ای معمولی که در هر محله ای می توان چند تا از آن ها را پیدا کرد. این که من این ها را از کجا می دانم بازی روزگار است. گربه مال ِ خانم ِ هاست بود. البته تا وقتی که آن جا زنده گی می کرد. آن را برای ِ روزهای ِ تنهایی خودش آورده بود. وقتی شوهرش برای ِ ساعت های ِ طولانی ِ پول در آوردن بیرون از خانه بود، خانم ِ هاست به گربه اش غذا می داد، به موهای اش شانه می کشید و با او بازی می کرد. وقتی از خرید به خانه می رسید این گربه ی ِ سیاه با آن چشمان ِ سبز اش به او خیره می شد و تا دم ِ آش پزخانه می آمد تا جیره ی ِ روزانه اش را بگیرد. بعد کمی دور ِ پاهای اش کش و قوس می رفت و خانم ِ هاست هر بار به خودش و گربه اش یادآوری می کرد که تنها تو این پاها را  نوازش می کنی. تصور اش را هم نمی کرد که روزی دستانی پرتمنا از این ساق ها بالا بیاید و تمام ِ تن اش را نوازش کند. روزی که چنین دستانی پیدا شد خانم ِ هاست به شوهر اش گفت دیگر نمی تواند با او زنده گی کند.

 

- از تمام ِ زنده گی ِ مشترک تنها گربه ام را بر می دارم و می روم.

 

آقای ِ هاست که هیچ دلیلی برای ِ این طوفان که زنده گی اش را به هم ریخته بود پیدا نمی کرد همان شبی که همسر اش برای اش پیغام گذاشت زد و گربه را از خانه بیرون کرد. تنها انتقامی که می شد از همسر ِ از دست رفته گرفت. تیر را به جایی بزن که بیش ترین درد را داشته باشد.

 

آن شب گربه ی ِ سیاه که هم صاحب اش را از دست داده بود و هم خانه اش را، تا ساعتی پشت ِ در ناله کرد. ناله هایی که آتش ِ خشم ِ آقای ِ هاست را فرو می نشاند. وقتی که موشی بخت برگشته از لانه اش بیرون جهید پی ِ او گذاشت و شکار اش کرد. در واقع اگر آقای ِ هاست کمی مهربان تر بود باید از گربه ی ِ سیاه نگه داری می کرد. چون او و گربه ی ِ سیاه هم درد بودند. هر دوی ِ آن ها یک نفر را از دست داده بودند و بدون ِ آن یک نفر زنده گی شان به هم ریخته بود. شاید اگر خانم ِ هاست پیام ِ جدایی و بردن ِ گربه را با هم نمی داد حالا آن موش ِ بی چاره زنده بود.

 

در مورد ِ بد طینتی خانم ِ هاست مطمئن نیستم. احتمالا می خواست در سرخوشی ِ رابطه ی ِ جدید اش از هر گونه جنگی بر سر ِ مال و منال دوری کند و پیام اش را هم خیلی صادقانه گفته بود:

 

- من هیچ چیز از آن زنده گی نمی خواهم. یک روز می آیم و گربه ام را می برم.

 

همین جمله تیر ِ خلاص بود به زنده گی ِ راحت ِ گربه ی ِ سیاه. تمام ِ حس ِ هم دردی را از بین می برد و او را به آقای ِ هاست مقدم می کرد.

 

من که با زنگ ِ در و کلمات تند و بریده ی ِ خانم ِ والدز تازه چشم ام به بچه گربه ی ِ روی ِ بالکن افتاده بود به خانم ِ والدز راه دادم که برود و بچه گربه اش را بردارد. اما تا پای اش به بالکن رسید بچه گربه خزید پشت ِ نرده ها و روی ِ لبه ی ِ بالکن ایستاد. مشکل این بود که خانم ِ والدز می خواست با ظرافت بچه گربه را به دام بیاندازد اما بچه گربه چابک تر از او بود و تا دستان خانم ِ والدز را پشت ِ نرده ها دید جستی زد به سمت ِ بالکنی که از آن جا آمده بود. اگر به آن بالکن می رسید همه چیز تمام بود. اما به آن نرسید. معلق شد وسط ِ زمین و آسمان و آخرش افتاد روی ِ کاجی که بین ِ دو بالکن بود. دیگر نه از بالکن می شد به او رسید نه از پای ِ درخت. هیچ کدام هم در خانه نردبان نداشتیم که پای ِ کاج بگذاریم و از آن بالا برویم. بچه گربه شروع به نالیدن کرد. نه جرات ِ پریدن داشت نه توان ِ بالا آمدن. چنگال های اش را فرو کرده بود توی ِ شاخه ها و می نالید و با هر ناله خانم ِ والدز بی قرار تر می شد و تند تر حرف می زد. سر انجام پرید سمت ِ تلفن و شماره ی ِ آتش نشانی را گرفت و بعد از چند دقیقه یک کامیون ِ آتش نشانی با چند مامور از راه رسید. نردبانی که روی ِ کامیون بود آن قدر بلند بود که نمی توانستند آن را جلوی ِ ساختمان باز کنند. درخت ِ کاج هم آن قدر نازک بود که تاب ِ هیچ نردبانی را نداشت و بخت ِ من هم آن قدر بد که عملیات ِ نجات یک ساعت طول کشید. بدون ِ اجازه وارد ِ آپارتمان ِ من شدند، همه راه ها را بررسی کردند تا این که یکی از آتش نشان ها با طناب از نرده های ِ بالکن آویزان شد آرام به سمت ِ بچه گربه سرید. او را گرفت و با هم به پای ِ کاج رسیدند و مثل ِ یک قهرمان آن را به آغوش ِ خانم ِ والدز سپرد. سرو کله ی ِ دوربین ها هم پیدا شده بود.

 

حالا به اندازه ی ِ کافی دیرم شده بود. لباس های ِ اتو نکشیده روی ِ زمین افتاده بود. بوی ِ تند ِ عرق به خاطر ِ تلاش برای ِ نجات ِ بچه گربه قبل از ورود ِ قهرمانان ِ آتش نشان، می رفت توی ِ دماغ ام و شیشه های ِ عطر به من می خندیدند.

 

اگر دانش آموزی به معلم اش بگوید: "کلاغی آمد، با منقارش پنجره ی ِ اتاق ام را باز کرد و مشق هایم را با خود برد."،  آیا معلم باور می کند؟ حتا اگر این اتفاق واقعا افتاده باشد؟ این دیگر مشکل ِ آن دانش آموز ِ بخت برگشته است که درگیر ِ داستانی باور نکردنی شده است. من هم کافی بود با این سر و وضع ام بروم و بگویم که یک بچه گربه باعث شده که من دیر برسم.

 

با عجله از خانه بیرون زدم. آتش نشانان مشغول ِ جمع کردن ِ وسایل شان بودند. تاکسی گرفتم و نشانی ِ رستوران را به راننده دادم. اگر همه چیز خوب پیش می رفت نیم ساعت  دیر می رسیدم. همه ی ِ چراغ ها قرمز شدند. رفت و آمد بند آمد و عرق ِ بیشتری از روی ِ پوست ام نشست روی ِ لباس های ِ چروکیده. یادم رفته بود شماره ی ِ رستوران را یادداشت کنم. حتا نمی توانستم زنگ بزنم و بگویم که دیر می رسم. آن طرح ِ مداد رنگی از ناراحتی کم رنگ شده بود. همین که مرا دید از عصبانیت برافروخته شد و همه ی ِ رنگ ها به هم ریخت. کار نه به دعوت ِ شبانه کشید نه به قرار ِ بعدی.

 

در ابتدا ویرانی آن قدرها زیاد نبود. شام در سکوت خورده شد و هر کس به راه ِ خود رفت. می توانستم زنگ بزنم و داستان ِ بچه گربه را تعریف کنم. داستان ِ غیر واقعی اگر همان شب باور نشود روزهای ِ بعد هم باور نمی شود. فقط ثابت می کند که من هیچ تخیلی برای ِ ساختن ِ یک بهانه ی ِ بهتر ندارم. یک بار آخر ِ شب زنگ زدم اما جوابی در کار نبود. صدای اش از پیام گیر آرام بود. برعکس صدای ِ توی ِ رستوران که مخلوطی از تردید، یاس و عصبانیت بود. چیزی نگفتم. روز ِ بعد هم چند بار به او تلفن زدم همان صدای ِ ملایم می خواست که پیغام بگذارم. ویرانی شروع شده بود. مثل ِ ترک ِ کوچکی در ستون ِ اصلی ِ ساختمان که سرانجام آن را فرو می ریزد. هر چند در ابتدا شکافی کوچک است.  

 

تمام ِ یکشنبه روی ِ کاناپه سپری شد. خیره به تلویزیون و برنامه هایی که هر کدام بیش از چند ثانیه روی ِ صفحه دوام نمی آوردند. معده ام از گرسنه گی می سوخت اما حوصله نداشتم چیزی بخورم. ناگهان در یکی از همین بی نهایت گردش ِ بین ِ شبکه ها یک شبکه ی ِ محلی اخبار ِ بچه گربه را پخش می کرد. مثل ِ برق زده ها از جا پریدم و به مایا زنگ زدم. اگر همین حالا خبر را می دید داستان ِ من را هم باور می کرد. بدی ِ خبرهای ِ محلی این است که فقط یک بار پخش می شود. چه کسی حاضر است داستان ِ نجات ِ یک بچه گربه را دو بار ببیند.

 

بجنب. گوشی را بردار. حالا می رود روی ِ خبر ِ بعدی.

 

گوشی را برداشت. درست همان موقع که آتش نشان از طناب پایین می آمد.

 

- سلام. بابت دیشب خیلی متاسفم.

 

- مهم نیست.

 

- راستی خبر ِ شبکه ی ِ شش را شنیدی.

 

- نه. چه طور؟

 

- دارن یه بچه گربه رو از روی ِ درخت نجات می دن.

 

تمام ِ بهت ِ صورت اش از پشت ِ خط ِ تلفن ریخت توی ِ گوش ام. نپرسید خب که چی؟ یا به من چه ربطی دارد؟ یا هر روز هزار تا خبر ِ مزخرف مثل ِ این از تلویزین پخش می شود. فقط گفت من تلویزیون ام خاموش است.

 

- حیف شد. خبر ِ جالبی بود.

 

- آره حیف شد.

 

و گوشی را گذاشت. ناگهان آرام شدم. دیگر امیدی نبود. شکاف از هم گسیخته بود و ویرانی کامل شده بود. تلویزیون را خاموش کردم. دست بردم زیر ِ میز ِ جلوی ِ کاناپه و مجله ای برداشتم که ورق بزنم. مجله ی ِ کهنه ای بود. ماه ها زیر ِ میز افتاده بود. عکس های اش را نگاه می کردم و تیترها را می خواندم. چگونه ذهن ِ خود را آرام کنیم؟ تبلیغ تورهای ِ مسافرتی و ماشین های ِ کم مصرف. آیا مغز همه چیز را به یاد می آورد؟ و داستان ِ کوتاه ِ پیرمرد ِ خیلی خونسرد نوشته ی ِ ماریتا چودوکووا. داستان ِ کارآگاه ِ پلیسی بود که رابطه ی ِ عجیبی بین ِ میز ِ پیرمردی که دوست اش بود با طوفان های ِ جوی در سیاره ای دور دست کشف کرده بود اما جرات نمی کرد آن را به کسی بگوید. چون هیچ توضیح ِ منطقی برای اش نداشت.

 

از خانه بیرون رفتم تا کمی قدم بزنم. حوصله ی ِ راه رفتن نداشتم. از زور ِ گرسنه گی رفتم به یک رستوران و همبرگر سفارش دادم. دو تا تکیلا بالا دادم و شروع کردم به جویدن ِ ساندویچ. تکیلا پیش از غذا به معده ام رسیده بود. وقتی اولین لقمه را بلعیدم الکل از آن جا به مغزم رفته بود.

 

هیچ اتفاق ِ مهمی نبود. یک آشنایی ِ کوتاه مدت بود که تمام شد. شاید بنا بود شش ماه یا شش سال ِ دیگر تمام شود که همه چیز سخت تر و بد تر می شد.  شاید حتا به یک هفته هم نمی رسید. نمی دانم بین جویدن ِ لقمه ها کدام جمله را بلند گفته بودم که مرد ِ کنار دستی ام شروع به صحبت کرد.

 

سال های ِ سال فکر می کنی که کسی دوست ات دارد اما ناگهان می بینی که اصلا چیزی وجود نداشته، همه چیز توهم بوده.

 

چانه اش از مستی آویزان بود. حنجره اش کلمات را می ریخت توی ِ چانه اش و از آن جا سرریز می شد به بیرون.

 

من هم گربه اش را انداختم از خانه بیرون. روزی که آمد گربه اش را ببرد قیافه اش دیدنی بود. باورش نمی شد من بیرون اش کرده باشم. یک گربه ی ِ سیاه ِ بود با یک لکه ی ِ سپید روی ِ پیشانی اش. نظیر اش هیچ جای ِ دیگر پیدا نمی شد.

 

ماهیچه های ِ صورت ام بی حس شده بود . همیشه خوبی ِ مشروب را باید از ماهیچه های ِ صورت فهمید. یا آن ها را روان می کند برای ِ پر حرفی یا بی حس برای ِ شنیدن ِ حرف های ِ دیگران. اما نمی شد که من هم هیچ چیز نگویم. دست ِ کم این بود که من دل شکسته ی ِ تازه تری بودم. چند بار دهن ام را تا جایی که می شد باز و بسته کردم تا خون به ماهیچه ها برسد. بعد پرسیدم:

 

می دانی پیرمردی می توانست با تراشیدن ِ میز اش در سیاره ای دور دست توفان به راه بیندازد؟ هیچ کس این را باور نمی کند جز من. باور کن وقتی تو گربه اش را بیرون کردی خیلی روش اثر گذاشتی. حالا شاید به نظر نیاد اما بعد ها نتیجه ش رو توی ِ زنده گی ش می بینه. حالا اگه تو زنده گی خودش هم نبینه ممکنه تو زنده گی ِ یک نفر دیگه ببینه. می دونی که چی می گم؟

 

- آره. ممنون که این ها رو بهم می گی.

 

شک داشتم که از حرف های ِ هم چیزی فهمیده باشیم اما مشروب زیاد ما را سر ِ همه چیز به توافق رسانده بود. نمی دانم کی به خانه رسیدم. یادم آمد که یک گربه ی ِ سیاه با لکه ای سپید روی ِ پیشانی اش از کنار پای ام خزید توی ِ تاریکی ِ کوچه. هر چند وقتی صبح از خواب بیدار شدم مطمئن نبودم که آیا واقعا آن را در راه برگشت دیده بودم یا در خواب. فکرکردن بی فایده بود. آن هم با آن همه سر درد. به دفتر ِ کارم زنگ زدم که مریض ام. واقعا مریض بودم. سرم درد می کرد. دو بار هم بالا آورده بودم.

 

تا بعد از ظهر خوابیدم. عصر که برای ِ خوردن ِ چیزی بیرون می رفتم، خانم ِ والدز را دیدم که از جایی برمی گشت. دوباره به خاطر ِ کمک ِ چند روز قبل از من تشکر کرد و پرسید که آیا وقت دارم که همراه اش بروم تا چیزی را نشان ام دهد. چند لحظه ی ِ حالا در مقابل ِ دقیقه های ِ عصر ِ شنبه چه اهمیتی داشت؟ مرا به بالکن ِ آپارتمان اش برد.

 

- این جا را شیشه زده ام که دیگر نتواند بپرد.

 

بچه گربه زیر ِ نور ِ غروب ِ آفتاب خوابیده بود. مادرش هم از توی ِ اتاق مراقب ِ ما بود. خانم ِ والدز بچه گربه را در آغوش گرفت و گفت: دیگر بهتر است برویم تو. کاملا شبیه مادرش است. جز این لکه ی ِ سیاه ِ روی ِ پیشانی اش.

 

- حتما پدرش یک گربه ی ِ سیاه بوده.

 

- من پدر اش را نمی شناسم. این را باید از این دختر ِ بد پرسید.

 

با پا به گربه ی ِ سپید اش اشاره کرد و بلند بلند خندید.

 

از خانه ی ِ خانم ِ والدز که بیرون آمدم با خودم گفتم من می توانم این داستان را همین طور از هر طرفی که دل ام می خواهد کش بدهم. مثلا مایا چند ماه ِ بعد با مردی آشنا می شود و تا آخر ِ سال با هم ازدواج می کنند و بچه دار می شوند. همسر ِ سابق ِ آقای ِ هاست سال ها بعد به همراه ِ دوست اش در یک تصادف ِ راننده گی کشته می شوند و صد ها آدم ِ دیگر که داستان ِ زنده گی همه شان به همین گربه ی ِ ملوس ِ خانم ِ والدز ربط دارد.

 

اما من دیگر حوصله ی ِ ادامه دادن اش را نداشتم. غروب ِ دل انگیزی بود. می خواستم کمی قدم بزنم.

     
     

گیسیا