گیسیا
     

یک ماهی ِ مرده

و هفت سین

 
 

چند متر جلوتر پارک کردند. نه پارک کردنی که خودشان از تو انتظار دارند. سر ِ ماشین به سمت ِ پیاده رو بود و ته اش توی ِ خیابان. انگار می خواهند راه کسی را ببندد. دو افسر ِ پلیس از ماشین پیاده شدند. مرد که رانندگی می کرد میانسال بود و زن ِ کنار دستش جوان با موهایی که پشت ِ سرش بسته بود. به سمت ِ من که آمدند، دوباره ترس به سراغ ام آمد. پلیس ها آدم های ِ مزخرفی هستند. می توانند همسایه ات باشند که هر روز با تو احوال پرسی می کنند اما همین که قرار است دستگیرات کنند تبدیل به یک عوضی ِ تمام عیار می شوند. باور کنید. بهتر است هیچ وقت با یک پلیس دوست نشوید. من که این کار را می کنم. لااقل وقتی دستگیرام می کنند دل ام نمی سوزد که این عوضی زمانی با من رفیق بوده است. یکی کف ِ دست اش را نشان ام داد یعنی: بایست و دیگری فریاد کشید: دستهات رو خیلی آروم از جیبت بیرون بیار و به من نشان بده. حالا حتما می پرسید که کدام یکی فرمان ایست داد و کدام یکی فریاد کشید. برای ِ شما چه فرقی می کند. من هم که به قیافه ی ِ این عوضی ها نگاه نمی کنم.

 

 دست ِ چپ ام تمام مدتی که به سمت ِ خانه می آمدم توی جیبم بود نه برای ِ سردی ِ هوا. به خاطر ِ چیزی که توی ِ جیب ام داشتم و باید از آن مراقبت می کردم. با بدبختی سوار ِ قطار شده بودم. با یک دست میله ی ِ واگن را نگه داشته بودم که نیفتم اما دست ِ چپم توی ِ جیب ِ پالتو ام بود. مواظب بودم کسی به من تنه نزند. توی ِ شلوغی ِ قطار شانه راستم را کج می کردم و جیب م را می بردم توی ِ شکم  ام، مثل ِ جنین روی ِ شکم ام می ماند و قطار ایستگاه به ایستگاه می رفت. درش را محکم بسته بودم. جای ِ نگرانی نبود. فقط نباید ضربه می خورد. ناگهان مرد داد زد:

 

هر دو دست. خیلی آروم.

 

دست ِ چپ ام را هم از جیب ام بیرون آوردم و دو دست ام را مثل ِ جراح ِ اتاق ِ عمل که تازه دستانش را شسته و منتظر ِ حوله ای است که دستش را خشک کند از آرنج به بالا گرفتم که هر دو نفر ببینند دست ام خالی است.

 

زن گفت: خیلی آرام برگرد طرف ِ ماشین و دست های ات را بگذار روی ِ سقف و مرد با ضربه های ِ دست اش به ساق ِ پای ام آن ها را از هم باز کرد. این که حالا می گویم کدام شان چه کاری می کرد برای ِ این است که ضربه هاش درد داشت. اگر مرد نبود نمی توانست آن طور ضربه بزند. از پایین تا بالا همه جا را با دقت گشت. کیف ِ پول ام را از جیب ِ راست ِ پالتو ام درآورد و کیسه ی ِ پلاستیکی را که گره زده بودم از جیب ِ چپ ام. نگاهی به بسته کرد و راضی شد. انگار همانی را که می خواست پیدا کرده بود. گفت که سوار ماشین شوم و طبق ِ عادت همه ی ِ پلیس ها دست اش را گذاشت روی ِ سرم و مرا نشاند روی ِ صندلی ِ عقب و راه افتاد به سمت ِ اداره ی ِ پلیس. حاضرم شرط ببندم آن ها مادر شان را هم همین طور سوار ِ ماشین می کنند. پلیسی را در نظر بگیرید که روز ِ عروسی اش از کلیسا خارج می شود و می خواهد همسرش را سوار ِ ماشین کند و به ماه عسل برود. بی شک دست اش را می گذارد روی ِ سر ِ عروس که سرش به بدنه ی ِ ماشین نخورد. حالا ممکن است همان شب او را کتک هم بزند اما این کار را فراموش نمی کند. عقب ِ ماشین با حفاظ فلزی از قسمت ِ جلو جدا شده بود. در راه راننده یا همکار اش به نوبت با من حرف می زدند که صمیمی تر باشند. من هم جواب شان را نمی دادم. این حق ام بود که سکوت کنم. من حقوق ِ خودم را خوب می دانم. آن ها فقط می خواستند مطمئن باشند که من کار ِ احمقانه ای نمی کنم. جلوی ِ اداره ی ِ پلیس توقف کردند و مرا به اتاقی که در آن یک میز ِ کار ِ بزرگ بود بردند و صندلی ای را نشان ام دادند که روی اش بنشینم. بعد از چند دقیقه افسر ِ جوانی وارد شد، با چند برگ کاغذ لای ِ یک پوشه ی ِ قرمز. برگه ای از پوشه بیرون کشید و به من داد که پر کنم. نام، نام خانوادگی، شماره ی ِ بیمه ی ِ اجتماعی، تلفن، سال ِ تولد، نشانی ِ خانه در پنج سال گذشته، نشانی ِ محل ِ کار، وضعیت ِ تاهل، تعداد ِ فرزند و همان سئوال هایی که آدم در تمام ِ فرمهای کاریابی، اجاره نامه ، تقاضای ِ وام، بیمارستان، بیمه ی ِ بی کاری و گورستان پر می کند و بعد از مدتی حتی می توانی در خواب هم آنها را پر کنی.

 

دست هایش را روی سینه اش گره زده بود و با سینه ی ِ سپر کرده زل زده بود به من که فرم را پر می کردم. من هم وقتی کسی به من نگاه می کند نمی توانم به سوال ها درست جواب بدهم. فکر کنم از زمان ِ مدرسه به این بیماری مبتلا شدم. کارم که تمام شد کاغذ را سراندم طرف اش. نگاهی به فرم کرد.

 

- این بسته را از کجا آوردید؟

 

دیدم ارزش ندارد خودم را به نفهمی بزنم. گفتم: از توی ِ پارک.

 

بی مقدمه پرسید به وکیل احتیاج دارید؟

 

گفتم نه فکر نمی کردم قضیه خیلی مهم باشد. البته می خواستم اعتماد به نفس ام را هم نشان بدهم. کاری نکرده بودم. من برای ِ کارهای ِ بزرگ تر از این هم وکیل نخواسته بودم. حتا روزی که سینا با مادر اش رفت. اگر از من می پرسید وکیل ها مثل ِ پلیس ها هستند. نباید به آن ها هم اعتماد کرد. آن هم وکیلی که پلیس برایت پیدا کند. بهتر است در هم دستی شان شک نکنی.

 

- به ما گزارش داده اند که شما در یک محل ِ عمومی، اموال ِ متعلق به شهرداری را سرقت کرده اید.

 

این سرقت نبود. من فقط یک روز آن را قرض گرفته بودم. هفته ی ِ پیش از کارلا خواسته بودم تا اجازه بدهد سینا شب ِ عید با من باشد. مدرسه اش را بهانه کرده بود و گفته بود بهتر است طبق ِ برنامه پیش برویم. برنامه هم این بود که هر دو هفته یک بار سینا یک شب پیش ِ من می ماند. تا آن شب ده روز مانده بود. اما حوصله نداشتم با کارلا بحث کنم. می دانستم آخر حکم ِ دادگاه را به میان می کشد. گفتم ده روز دیرتر چه اهمیتی دارد؟ هیچ کس نمی فهمد که ما سال ِ نوی ِ خودمان را ده روز دیرتر شروع کرده ایم. می خواستم یک هفت سین ِ درست و حسابی بچینم که سینا دهان اش از تعجب باز بماند. بیچاره توی ِ زنده گی اش هفت سین ندیده است. نمی دانم چرا دوست نداشتم این ها را برای ِ کسی توضیح بدهم. اما آن ها هم دست بردار نبودند. افسر ِ جوان دوباره گفت:

 

- صبح دیروز به اداره ی ِ پلیس گزارش دادند که شخصی با مشخصات ِ شما از آبگیر ِ پارک اقدام به گرفتن ِ ماهی کرده است. مشابه این گزارش امروز هم به دست  ما رسیده است. این پلاستیک ِ ماهیِ موقع ِ دستگیر شدن در جیب ِ شما بود؟

 

گفتم: من آن را ندزدیدم. فقط می خواستم یک روز نگه اش دارم و دوباره برگردانم.

 

- اما شما دو روز ِ پیاپی این کار را  کردید. درسته؟

 

- بله.

 

- آیا ماهیِ قبلی را بعد از یک روز برگرداندید؟

 

- نه.

 

- چرا آن را برنگرداندید؟

 

- ماهی ِ اول دیشب مرد.

 

- اگه شما با ما همکاری کنید، این قضیه چندان جدی نیست. البته اگر قضیه به گوش ِ انجمن ِ حمایت از حیوانات نرسه.

 

این ها دیگر نوبر بودند. من خودم یک زمانی سگ داشتم. سگ ام هم در هیچ دادگاهی علیه ِ من شهادت نداد که من صاحب ِ بدی بوده ام. اما همین ها اگر بفهمند می پرسند: اگر راست می گی اسم سگ ات چی بود؟ حالا هر چه بگویی که سگ ِ من اسم نداشت که باور نمی کنند. توی ِ شکایت نامه می نویسند چه طور می شود یکی سگ اش اسم نداشته باشد.  

 

گفتم: می خواستم پسرم را خوش حال کنم. می خواست ام آن را به او بدهم.

 

جمله ی ِ دوم را فریاد زدم تا تاثیر ِ بیش تری داشته باشد.

 

- سفره فقط تخم مرغ ِ رنگی نداشت و ماهی. دیروز یک ماهی از حوض ِ پارک گرفتم که دیشب مرد و آمد روی ِ آب. صبح حتا فرصت نکردم بندازمش توی ِ توالت. رفتم یک ماهی ِ دیگر گرفتم. زیاد هم سخت نبود. کمی نان ریختم تا آمدند نان بخورند پاکت ِ  پلاستیکی را که زیرشان پهن کرده بودم سریع کشیدم بالا.

 

- من از داستانِ شما چیزی نفهمیدم.

 

معلوم بود که چیزی نمی فهمد. نمی دانم آیا پلیس ها واقعا احمق اند یا خودشان را به حماقت می زنند.

 

- به هر حال نیازی به ماندنِ شما نیست.

 

شروع کرد به نوشتنِ چیزهایی در رایانه اش و آن را چاپ کرد و گذاشت جلوم. خلاصه ای بود از اتفاقات آن جور که خودش فهمیده بود که من دو روز پیاپی دو ماهی ِ متعلق به شهرداری را از پارک سرقت کردم که یکی از آنها مرد و دیگری در اختیار ِ اداره ی ِ پلیس است و این که تهدید شدم در صورت ِ تکرار به دادگاه معرفی خواهم شد.

 

گفت: این را بخوانید و امضا کنید.

 

خیلی سریع نگاهی به آن انداختم و امضاش کردم. بعد همان دو نفری که دست گیرم کرده بودند مرا از اداره ی ِ پلیس بیرون انداختند وبرای ام آرزوی ِ موفقیت کردند.

 

به خانه که رسیدم به کارلا تلفن زدم که نمی توانم امشب سینا را با خودم به خانه ببرم. سرما خورده ام و می ترسم که او هم مریض شود. هیچ وقت شب هایی را که با سینا می گذراندم از دست نمی دادم. حرف ام را باور کرد. حتا بعد از سال ها صدای اش مهربان شد.

 

ولو شدم رویِ کاناپه. سفره ای که چیده بودم رقت انگیز بود. یک سیب ِ سبز که از هفته ها پیش روی ِ میز بود، سبزه های ِ زرد شده توی ِ کوزه، ماهی ِ مرده ای که روی ِ آب به یک طرف رویِ ِ شکم اش برگشته بود و سکه هایِ ِ یک دلاری ِ روی ِ سفره که از همه مسخره تر بود. نکبت ترین چیزی که می شد اسم اش را سفره ی ِ هفت سین گذاشت. همان بهتر که سینا این ها را ندید.

 

ماهی را تویِ توالت انداختم و سیفون را کشیدم. انگار تویِ گردابی افتاده باشد چرخید و چرخید تا رفت به ابدیت. سیب را گذاشت ام توی ِ جیب ام. سکه ها را برداشتم که بروم بیرون چیزی بخورم.

     
     

گیسیا